تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 10:49 |

 
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 10:57 |

قلب من

قلبم محکوم شد به ساده بودن!..غرورم محکوم شد به خونسرد بودن !!.. احساسم

محکوم شد به کم حرف بودن!..دلم محکوم شد به گوشه گير بودن!!.. چشمانم محکوم

شد به مهربان بودن!..دستهايم محکوم شد به سرد بودن!!.... پاهايم محکوم شد به تنها

رفتن!.....آرزوهام محکوم شد به محال بودن!!!!!!........ "وجودم" محکوم شد به" تنها"

بودن!!!!...و "عشقم" محکوم شد به" مردن

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:54 |

لحظه های من بی تو
به تو عادت کرده بودم
اي به من نزديک تر از من
اي حضورم از تو تازه
اي نگاهم از تو روشن
به تو عادت کرده بودم
مثل گلبرگي به شبنم
مثل عاشقي به غربت
مثل مجروحي به مرهم
لحظه در لحظه عذابه
لحظه هاي من بي تو
تجربه کردن مرگه
زندگي کردن بي تو
من که در گريزم از من
به تو عادت کرده بودم
از سکوت و گريه شب
به تو حجرت کرده بودم
با گل و سنگ و ستاره
از تو صحبت کرده بودم
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:51 |

عاشق نبودی میدونم بودنه من بهونه بود

عاشق                           عاشق تر

 

نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق

@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه دیدار این خونه

فقط خوابه ، تو که رفتی هوای  خونه تب داره  ،  داره از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ،  بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و  گنجشک  کلاغای

سیاه پوشن ، چراغ خونه  خوابیده  توی  دنیای خاموشی ،   دیگه  ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ، شده کارش فراموشی  ،  دیگه  بارون نمی

باره  اگر چه  ابر سیاه  ،  تو که نیستی  توی  این خونه ،  دیگه  آشفته

بازاریست  ،  تموم  گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ،  دیگه  از

رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی،سرخاک

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

 تو

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 14:48 |

تو مال منی و من گدایت شده ام.

دلتنگِ  شنیدن صـدایت شده ام.

 تو رفته ای و هنوز من خوبم ،

شکرچیزی نشده ،

فقط فــــــدایت شده ام...

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 ساعت 14:56 |

دیوانه منم

ای شــــــمع جفا پیشه بسوزانم که پروانه منم

ای ابرو کمان بگیر جانم را که با وصال تو بیگانه منم

مثل تو ظالمی در دنیا نیست و گـــــرنه باور کن

من عاشق او می شدم تا بدانی عاقــل فرزانه منم

زیبایم جام شـــــراب وصالــت را به من بنوشان

تا که خوشـــــــــــکل ها بدانند در دنیا یک دانه منم

دزد شعر نصیبم شد از کلام آن آهوی وحشی

ولی من آن دختر را دوســـت دارم چون دیوانه منم

لیلا اختیار قلبم را در دستان خود گرفته است

و گرنه امروز در دنیا مانند مــــــــجنون افسانه منم

در هر کس که عقل باشد میفهمد چه گفتم

حالا تو بگو که چــــــــــــــــرا عاشق جانانه منم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 15:6 |

تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم.
شاید هیچ اثری
براین سرمای زمستانی نداشته باشد؛

اما.......


برای لحظه ای می تونی ،گرمای عشق
واقعی را
در دستانت حس کنی

Click for Full Size View

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 14:46 |

گفتم : اگه يه روز بميرم چه كار مي كني؟

گفت:حتي فكرشم نمي تونم بكنم. حالا مدت هاست

من بدون عشق اون مرده اي بيش نيستم و اون چه

راحت از گورستان عشق من مي گذرد.

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 14:30 |

سال ها پرسیدم از خود کیستم؟

آتشم؟ شورم؟ شرارم؟ چیستم؟

دیدمش امروز و دانستم کنون

 او به جز من ، من به جز او نیستم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 15:47 |

گریه کردم گریه هم این بار آرامم نکرد
هرچه کردم ـ هر چه ـ آه انگار آرامم نکرد
روستا از چشمِ من افتاد، دیگر مثلِ قبل
گرمی آغوش شالیزار آرامم نکرد
بی‌تو خشکیدند پاهایم کسی راهم نبرد
دردِ دل با سایه‌ی دیوار آرامم نکرد
خواستم دیگر فراموشت کنم اما نشد
خواستم اما نشد، این کار آرامم نکرد
سوختم آن‌گونه در تب، آه از مادر بپرس
دستمالِ تب‌بُر نم‌دار آرامم نکرد


ذوق شعرم را کجا بردی؟ که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 14:28 |

دنیا این جوریه دیگه: اگه گریه کنی میگن کم آوردی ، اگه بخندی میگن دیوونست ، اگه دل ببندی

 

تنهات میزارن ، اگه عاشق بشی دلتو میشکنن ، با این حال باید لحظه ای را گریست ، دمی را

 

خندید ، ساعتی را دل بست و عمری عاشقانه زیست

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 13:38 |

زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت

زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت

زندگی رودی است ، جاری ، هر که آمد

کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت

قاصدک ، این کولی خانه به دوش

روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامیدو رفت

زندگی مال توست  پس زندگی کن

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 13:35 |

بهش بگین بی خبرم بپرسین عشقمون چی شد ؟

چشم سیاش طرز نگاش حجب و حیاش مال کی شد ؟

اونی که تازه اومد و توی دلم خاطره شد

بهش بگین با رفتنش کار دلم یکسره شد

دیوونه بود اما منم دیوونه تر از عشق اون

قلبمو زد به نامشو پر زد و رفت به آسمون

پر زد و رفت حتی برام خط و نشون هم نکشید

رفت و نشست رو شونه ی اون که به فکرم نرسید

بهش بگین همین روزا توی دلم می کشمش

خدا نیاره اون روز رو بیافته چشمم تو چشش

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 13:31 |

نوشتم عاشقم مثل همیشه          نوشته آخرش دوا نمیشه

نوشتم كه دوای دل تو هستی       نوشته هنوزم زیبا پرستی؟

نوشتم مردم از ناز و غرورت           نوشته لذتش باشه حرومت

نوشتم پس چرا از من بریدی؟        نوشته درد عشق و نا امیدی

نوشتم عاشقی تا بوده اینه           نوشته ترس دل تنها همینه

نوشتم دلبری ترسی نداره!           نوشته عشق و دلتنگی میآره

نوشتم هستی‌ام تنها تو هستی    نوشته تو كجا و بت پرستی

نوشتم عمر هر دومون حروم شد   نوشته فصل عاشقی تموم شد

نوشتم ولی باز قشنگه دنیا            نوشته گم شدی تو خواب و رویا

نوشتم نازنین دل كجایی؟               نوشته تو خیال آشنایی

نوشتم بی تو خیلی تنها موندم       نوشته دستت و ندیده خوندم

نوشتم به خدا خیلی عزیزی           نوشته نمی‌خواد اشكی بریزی

نوشتم پس رسید وقت جدایی؟      نوشته تو كه گفتی با وفایی؟

نوشتم پس بمونم بی قرارت؟        نوشته چشم من نبود به راهت

نوشتم پس بگو چرا شكستی        نوشته تو هنوز عهدی نبستی

نوشتم من یه عمره بی قرارم        نوشته من به خاطر نمیآرم؟

نوشتم آخه من چیزی نگفتم          نوشته پس نبودی من كه گفتم

نوشتم قلب عاشقم اسیره            نوشته من میرم تا پر بگیره

نوشتم زندگیم بی تو تباهه             نوشته عشق بی فردا گناهه

نوشتم روی قلبم پا میزاری؟          نوشته این به رسم یادگاری

نوشتم دستم و بگیر تو دستات       نوشته میگذرم از این تمنات

نوشتم بخدا كه خود پرستی           گل زیبای من تنها تو هستی

نوشته میشكنم بازم دلت رو           كه بازم  قلب تنگم رو شكستی

نوشتم حرفاتم مثل نگاهت             تو كه گفتی نبود چشمم به راهت؟

یه عمره قلب تنهام و شكستی      ولی هر بار یه جور به دل نشستی

من و عاشق ترین كردی تو دنیا       به صد ناز و دلی چون سنگ خارا

فقط می سوزم از طرز نگاهت         فراموشم نكن بودم خرابت

نوشته میگذرم از یادگارت                همون قلب پر از عشق و گناهت

نوشتم من به دنیا دل نبستم          به دنیای دگر هم عاشق هستم

نوشته در كمال خود پرستی           از اول گفته‌ام دیوانه هستی

عزیزم گر چه من دیوانه هستم       بگو ای نازنین پس خود چه هستی؟

تو تنهایی و قلب عاشق من            چنین در اوج شیدایی شكستی

ز درد عاقلی‌هایت چه گویم             صبو من می‌خورم اما تو مستی

تو هم زخم سخن را نوش جان كن  تو زیبایی ولی دیوانه هستی

تو هم شمعی و یك پروانه سوزی   گمانم شب ز سر تا پا بسوزی

شنیدم سوزنی نخ كرده بودی         عزیزم تا سحر باید بدوزی

هنوزم عاشقت هستم ولیكن            بیآموزی به  زخمم دل ندوزی

اگر جان را به چشمان تو بستم       برایم یك همای جان فروزی

مرا صد جان ستاندی با نگاهی        ولی در بند پیمانم نماندی

من دیوانه گر از پا نشستم              تو من را اینچنین از پا نشاندی

ترا دیدم كه در آغوش مهران           به جنگ بوسه‌‌ای از پا نشستی

ولی بازم به نامردی عزیزم             به چنگی زخم دیروزم گسستی

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 13:35 |

هیچ آغاز و پایانی وجود ندارد.....

دیروز ، به تاریخ پیوسته،

فردا رازی است ناگشوده،

اما امروز یک هدیه است......

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 14:17 |

تو را به جای تمام روزگارانی که نزیسته ام دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 14:4 |

زندگی عشق است ،

 

عشق افسانه نيست ،

 

آنکه عشق را آفريد ديوانه نيست ، 

 

عشق آن نيست که کنارش باشی  ،

 

عشق آن است که بيادش باشی .

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 10:36 |

روزي كه رفتم عزم فرداهاي ديگر كن
يعني مرا در خاطرات خويش پرپر كن
اما براي اثبات وفاداري هر از گاهي
با قدم هايت کوچه هاي عشقمان را معطر كن
وقتي كه برگشتي ديدي جاي من خالي است
ياد از تمام لانه هاي بي كبوتر كن
گرد و غبار عكس مرا پاك كن با دستت
با اشك هايت دفتر شعر مرا تر كن
هر روز بعد از ظهر با شاخه اي گل
برگرد و بر مزار عشق لحظه اي سر كن

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 10:30 |

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 10:25 |

 

 تو را دوست دارم نگاهت را کلامت را آغوشت را

 تو را دوست دارم به اندازه تمام زيبايي هاي دنيا

 نه کم است  تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگها

 بازم کم است تو را دوست دارم به اندازه تمام دنيا

 من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس مي کنم

 در هر نفس عطرت را حس مي کنم

 با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را دوست می دارم

 ديگر در پس کوچه هاي خاطرات جستجويم نکن 

 مرا نخواهي يافت که من در تو محو شده ام و چه در آميختن زیبایی !!!!!

دوست دارمm.g.k

سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم

 نبودی در فراق شانه هایت

به هر خاکی رسیدم تکیه کردم عاشقانه عارفانه

بی بهانه خالصانه با صداقت بینهایت

تا قیامت دوستت دارم

 

دل من باز گريست
 قلب من باز ترک خورد و شکست
 باز هنگام سفر بود
 و من از چشمانت ميخواندم
 که به آسانی از اين شهر سفر خواهی کرد
 و از اين عشق گذر خواهی کرد
 و نخواهی فهميد

در اين باغ پر ا زعشق پاييز است

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 10:25 |

عشق یعنی انتظار و انتظار         عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر                 عشق یعنی سجده ها با چشم تر    

عشق یعنی دیده بر در دوختن                          عشق یعنی از فراقش سوختن

عشق یعنی سر به در آویختن                                  عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی لحظه های ناب ناب                                   عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی بنده فرمان شدن                                                 عشق یعنی تا ابد رسوا شدن

عشق یعنی یک تیمم یک نماز                                               عشق یعنی عالمه راز و نیاز

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه                                         عشق یعنی تکیه گاه و جان پناه

عشق یعنی سوختن یا ساختن                                   عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی همچو من شیدا شدن                عشق یعنی قطره و دریا شدن

           عشق یعنی پیش محبوبت بمیر            عشق یعنی از رضایش عمر گیر      

عشق یعنی زندگی را بندگی        عشق یعنی بندگی آزادگی