تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي

 

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 ساعت 9:51 |

 

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در چهارشنبه بیست و یکم دی 1384 ساعت 9:39 |

 

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه بیستم دی 1384 ساعت 19:52 |

 

 

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه بیستم دی 1384 ساعت 19:43 |

سلام به شما دوستان سلام به شما دوستان سلام به شما دوستان سلام به شما دوستان

سلام به شما دوستان

امیدوارم که همیشه شاد باشید ، باشد ، باشند و....

 

من مث ِ یه بندرم ، کنار ِ دریایی جنون

 

چشم به راه کشتی ها ، از سر ِ صبح تا به غروب

 

صد تا کشتی اومد و یکیش به بندر نرسید

 

پس کجاست کشتی نقره دَکله ستاره کو

 

وقتی دریا ابری ِ کشتی ها مهربون میشن

 

میان و کنار ِ تـنـهای من صف می کشن

 

وای از اون روزی که دریا امن و آفتابی باشه

 

وای از اون روزی که رنگ ِ آسمون آبی باشه

 

کشتی ها بندرِ تنها رو فراموش می کنند

 

تنها به حرف ِ موجهای سیاه گوش می کنند

 

پا به پای موج ها میرن تا به دریاهای دور

 

بازم این بندر خسته میشه پَرت و سوت و کور

 

تو همون کشتی خوبی که همیشه با منی

 

تو همونی که از این شب زدِه دل نمی کنی

 

آره این توی ، توی ، کشتی باد ِبون حریر

 

تـنها هم نشین ِ تـنهای این بندر ِ پیر

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 همیشه دل تان آبی ، روح تان سبز ، و عشق تان سرخ ِ آتشین باشد

 

ـــــــــ

 

اونیکه اونقدر تنهاست که تنهای از روش خجالت می کشه

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

فعلا یاحق

 

                                                         سیاهپوش

 

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 21:38 |

 

بسه تنهایی دیگه تو این قفس

 

بسه این قفس بدوم هم نفس

 

دیگه بسه تشنگی بدون آب

 

خوردن فریب و نیرنگ سراب

 

واسه هرکی دل من تنگ میشه

 

تا میفهمه دلش از سنگ میشه

 

دوستی از رو زمین پاک شده

 

مردی و مردونگی خاک شده

 

هرکی فکر خودشه تو این زمون

 

تو نخ آب یخ و گرمی نور

 

باید حرف دلمو گوش کنم

 

غم دنیا رو فراموش کنم

 

دستمو بلند کنم به آسمون

 

خودمو رها کنم از اینو اون

 

دلمو جدا کنم از آدما

 

سینمو پر کنم از یاد خدا

 

دیگه بسه دیگه بسه انتظار

 

ابر رحمت به سر زمین ببار

 

شب تار شب تار شب تار

 

آسمون خورشیدو بردارو بیار

 

 

خوش باشید derakhte khoshk

 

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 21:5 |

 

آب هـم آبـي نـيـسـت

 

 

آب هم آبي نيست

 

 

آنچه مي پنداريم، فكر پوچي است كه دلها همه در آن غرقند.

 

 

آب اگر آبي بود

 

 

آنقدر عشق و محبت به جهان مي بخشيد

 

 

كه دگر شب نرسد،از پس اوهام محال.

 

 

آب هم آبي نيست،

 

 

آب اگر آبي بود

 

 

چه كسي باور داشت، كه در اين آرامش

 

 

موج طوفان احساس چنان خشم آگين،كشتي عاطفه را مي بلعيد؛

 

 

آب هم آبي نيست

 

 

آسمان آبي است،

 

 

رنگ خود را گه گاه، مي نگارد بر آب

 

 

آسمان ميفهمد معني مهر و وفا را.

 

 

آب اگر آبي بود،همه آبي بودند.

 

 

دل ايشان مگر از آب محبت خاليست

 

 

یا که این آب،ز هر رنگ محبت عاریست.

 

آب هم آبي نيست،

 

 

پس چه بايد نوشيد؟!

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 21:3 |

اين يكي از آهنگ‌هاي مجتبي كبيري است.(البته متن آن آهنگ)

 

اي مسافر اي غريبه

 

چرا قلبم‌رو شكستي

 

رفتي‌و تنهام گذاشتي

 

دل به ناباوري بستي

 

اي‌كه بي‌تو، تك و تنهام

 

توي اين غربت سنگي

 

مي‌دونم بر‌نمي‌گردي

 

شدي‌همرنگ دو رنگي

 

همه‌ي زندگي من

 

اون نگاه عاشقت بود

 

چرا فكركردي به‌جزمن

 

يكي ديگه لايقت بود

 

رفتي و ازم گرفتي

 

اون نگاه آشناتو

 

واسه‌من باقي گذاشتي

 

التهاب لحظه هاتو

 

حالا من، تنها نشستم

 

با نواي بي‌نوايي

 

چه غريبم بي‌تو اينجا

 

اي‌غريبه بي‌وفايي

 

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه نوزدهم دی 1384 ساعت 20:54 |

حالمان بد نيست غم کم می خوريم       
کم که نه! هر روز کم کم می خوريم
آب می خواهم، سرابم می دهند        
       عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب      
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند       
                بی گناهی بودم و دارم زدند
 دشنه ای نامرد بر پشتم نشست      
از غم نامردمی پشتم شکست
 سنگ را بستند و سگ آزاد شد     
يک شبه بيداد آمد داد شد
 عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام        
تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
 عشق اگر اينست مرتد می شوم       
خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است     
       کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق  سردرگم شدم          
                   عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم      
        هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خجر بدست           
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست     
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
 درد می بارد چو لب تر می کنم    
طالعم شوم است باور می کنم
 من که با دريا تلاطم کرده ام       
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
 قفل غم بر درب سلولم مزن!        
من خودم خوشباورم گولم مزن!
 من نمی گويم که خاموشم مکن    
من نمی گويم فراموشم مکن
 من نمي گويم که با من يار باش    
من نمی گويم مرا غم خوار باش
 من نمی گويم،دگر گفتن بس است  
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
 روزگارت باد شيرين! شاد باش       
         دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
 آه! در شهر شما ياری نبود        
قصه هايم را خريداری نبود!!!
 وای! رسم شهرتان بيداد بود     
           شهرتان از خون ما آباد بود
 از درو ديوارتان خون می چکد       
          خون من،فرهاد،مجنون می چکد
 خسته ام از قصه های شوم تان     
        خسته از همدردی مسموم تان
 اينهمه خنجر دل کس خون نشد     
        اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
 آسمان خالی شد از فريادتان     
            بيستون در حسرت فرهادتان
 کوه کندن گر نباشد پيشه ام     
            بويی از فرهاد دارد تيشه ام
 عشق از من دورو پايم لنگ بود     
         قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
 گر نرفتم هر دو پايم خسته بود     
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
 هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!    
          فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
 هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!   
          هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
 هيچ کس اشکی برای ما نريخت     
هر که با ما بود از ما می گريخت 
 چند روزی هست حالم ديدنیست  
       حال من از اين و آن پرسيدنيست 
 گاه بر روی زمين زل می زنم    
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
 حافظ ديوانه فالم را گرفت        
يک غزل آمد که حالم را گرفت:
 ما زياران چشم ياری داشتيم 
خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 15:46 |

      به نام خدای عاشقان

 

ديشب غزلی سرود عاشق شده بود

با دست و دلی کبود عاشق شده بود

افتاد و شکست و زير باران پوسيد

آدم که نکشته بود عاشق شده بود

علی طلوعی

بر پيکرم آشيانه بستی رفتی

بگذاشتيم در اوج مستی رفتی

آهنگ دلم بود کنارت باشم

قانون دل مرا شکستی رفتی

 علی پورشهری

يک نفر مست پيش می آيد

جام در دست پيش می آيد

چه کسی گفته که عاشقی جرم است

اتفاق است پيش می آيد

علی طلوعی

من تشنه ام از سراب نفرت دارم

دريازده ام از آب نفرت دارم

با خود ببريدم به سراپرده ياس

آهسته من از شتاب نفرت دارم

علی پورشهری

                   گاه از اين مردم بی درد بدم می آيد

و از اندوه گل زرد بدم می آيد

هر چه عشق است لگدمال خزان بايد کرد

آه از اين واژه نامرد بدم می آيد

علی پورشهری

     خوشا عشقی که در افکار پيچد

چو پيچک در دل ديوار پيچد

نشيند بر دلی از جنس خارا

چو می در خانه خمار پيچد

حميد عظيمی

ابليس شدم برای کس خم نشدم

رانده شدم از بهشت آدم نشدم

گفتند برو که شايد آدم بشوی

آخر به شما چه به جهنم نشدم

تو به من خنديدی و نمی دانستی من

به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان در پی من تند دويد سيب را دست توديد

سيب دندان زده از دست توافتادبه خاک و تو رفتی

و هنوز خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق اين پندارم که چرا

((خابه کوچک ما يسب نداشت))

؟

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 15:44 |

خيال

ديشب دوباره ديدمت اما خيال بود
تو در كنار من بشينی محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصيب بود
 
چشمان مهربان تو پاك و زلال بود
 
پاييز بود و كوچه ای و تك مسافری
با تو چه قدر كوچه ما بی مثال بود
نشنيد لحن عاشق من را نگاه تو
 
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سيب درخت بی ثمر آرزوی من
يك عمر مانده بود ولی كال كال بود
گفتم كمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نيست و ليكن مجال بود
يك عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چيزی شبيه جام بلور دلی غريب
حالا شكست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خيال تو بودم حلال بود

با آرزوی موفقیت برای همه دوستان گرامی

HAVE NICE TIME

SAM...سام

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 15:34 |

 

نازنین

 

آسمون ابری شده ، ستاره خوابه نازنین

 

لذت یکی شدن با تو سرابه نازنین

 

دریا تو نگاه تو قشنگ و آبی تر میشه

 

اما سهم من ازش فقط یه خوابه نازنین

 

همیشه قسمت من ازت یه خوابه  نازنین

 

همیشه بودن تو برام سرابه نازنین

 

 

 

لمس عشقم که خیال توی قلبت می دونم

 

دیگه چشمات و نبند او نارو ازم نگیر

 

هر کسی بهونه می خواد واسه زنده بودنش

 

تو بیا بهونه باش و توی ذهن من نمیر

 

تو بهونه یِِِ ِ قشنگِ زندگیمی نازنین

 

یه ترانه موندگاری توی قلبم نازنین

 

 

 

تو شبای ِ بی کسی مو           حسرت و دلواپسی مو

 

تو طلوع خستگی مو که ند یدی نازنین

 

تو شبای ِ بی کسی مو           این همه دلواپسی مو

 

تو طلوع خستگی مو که ند یدی نازنین

 

گریه های ِ بی صدا مو نشنیدی نازنین

 

بغض تلخ این سکوت رو نشکستی نازنین

 

 

 

خواستم این ترانه رو پیش کش چشمات بکنم

 

تو خودت خدای این ترانه هایی نازنین

 

هیچ بهانه ای نبود واسه دوباره دیدنت

 

تو بهونه ی همه بهانه هایی نازنین

 

هیچ بهانه ای نبود واسه دوباره دیدنت

 

خوندن ترانم آخرین بهانه است نازنین

 

خوندن ترانم آخرین بهانه است نازنین

 

خوندن ترانم آخرین بهانه است نازنین

 

خوندن ترانم آخرین امید  نازنین

 

 

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 15:29 |

شبی را بی تو سر کردن چه سخته

 

غمين تنها سفر کردن چه سخته


در اين ظلمت سرا در وادی شب

 

ز ياد تو حذر کردن چه سخته


در اين محبس در اين زندان دلگير

 

شب و روزم هدر کردن چه سخته


ز رويا های زيبای گذشته

 

زمانی دل به در کردن چه سخته

 

**************************************

 

رنج

 

من نمی دانم


و همين درد مرا سخت می آزارد


که چرا انسان ، اين دانا


اين پيغمبر


در تکاپوهايش چيزی از معجزه آن سو تر


ره نبرده است به اعجاز محبت


چه دليلی دارد ؟



چه دليلی دارد


که هنوز


مهربانی را نشناخته است ؟


و نمی داند در يک لبخند


چه شگفتی هايی پنهان است


من بر آنم که در اين دنيا


خوب بودن به خدا سهل ترين کار است


و نمي دانم


که چرا انسان


تا اين حد


با خوبی


بيگانه ست


و همين درد مرا سخت می آزارد



********************************************

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش


ابر با آن پوستين نرم و نمناكش


باغ بي برگي, روز و شب تنهاست


با سكوت سرد و غمناكش


ساز او باران, سرودش باد


جامه اش شولاي عريان


گر جز اينش جامه ايي بايد


بافته بس شعله زر ,  تار و پودش باد


گر برويد يا نرويد


هرچه در هرجا كه خواهد يا نخواهد


باغبان در رهگذاري نيست


باغ نوميدان چشم در راه بهاري نيست


گر زچشمش قطره اشكي نميريزد


گر به رويش برگ لبخندي نمي شيند


باغ بي برگي كه ميگويد كه زيبا نيست


داستانها دارد از ميوه هاي سر به گردون ساي


اينك خفته در آغوش گرم خاك


جاودان بر اسب يال افشان زردش


مي چمد در آن


پادشاه فصلها پاييز


******************************

 

يا حق

 

**************

 

صنم

 

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 15:27 |

قصه عشق

قصه ي عشق قصه عجيبي است . قصه معاشقه ها، قصه دوست
داشتن ها، قصه درد و دل كردن دو عاشق و معشوق. واقعا قصه
عشق قصه ای است كه غوغا به پا مي كنه … قصه عشق،قصه
آرزوهايی است که همه تبديل به رويا می شوند . همه تبديل به
خواب بيدارنشدنی می شوند ..... قصه عشق قصه سفر
پرستو های عاشق به شهر عشق هست ، پرستويي كه يك لحظه
سفر ميكند ، سفر به شهر خوشبختي ميكند.
تمام قصه ها با يکی بود يکی نبود يک کسی شروع می شوند
که: يکی بود يکی نبود!
اما قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد ... چشمهایی به
رنگ آبی..... آبیه آبی آنقدر آبی که آسمان در پیش چشمان تو
خجل هست ..
اولين بارش محبتت را بر وجودم به ياد می آورم.... اولين تلاقی
نگاهمان را به ياد می آورم .... از همان اولين بار که نگاهمان به
هم گره خورد، چشمهايت مونس همه شبهای تاريکم شد. واز آن
روز همه روزهايم با ياد تو سپری مي شود.. وهمه شبهايم با
اميد طلوع نگاه تو به صبح می رسد. در تک تک لحظه هاي
زندگیم حضورتو جاری است..... حضورت و حضور يادت تنهاييم
را رونق می بخشد. در عطشناک ترين لحظه های بيابانيم بارش
چشمان تواست که سيرابم می کند... چه با شکوه است وقتيکه
پرنده دلم در آسمان وسيع چشمانت به پرواز در می آيد و چه
زيباست وقتی در خانه نگاهت آرام ميگيرد وتو با گرمای نگاهت
پر و بال خسته اش را مرهم مي نهی..... چشمانت ، عظمت

شب
را به تصوير مي كشد . انگار پنجره اي گشوده اي است به رويم تا
از ميانش تمامي كهكشانهاي درونت را به خانه دلم ميهمان كنم .
هميشه به چشمهایت اعتماد داشتم و دارم ....
او هرگز دروغ نمی گوید!!!! دلم می خواهد دو رکعت نماز در برابر
چشمانت بخوانم و دعا کنم که خدا هرگز نگاهت را از نگاهم
نگيرد...
قصه عشق من و تو از چشمهایت شروع شد و با دستهایت ادامه
پیدا کرد دستان پر مهرت راهميشه وهميشه قدر دانسته ام ....
دستان پر مهری که در سردترين ساعات زمستانيم غنچه خاموش
قلبم رابه شکفتن پيوند داد ... دستانت ... سرشار نوازشند ...
وقتی با دستان مهربانت دستانم را می گيری ... انگار آرام آرام
خون آرامش رو تو تنم جاری می کنی ...زمانی که دستهای
نيلوفريت با آن انگشتان ظريف قلبم را لمس کرد احساس می کردم
نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم
بردارند ، و گسیخته شوند . دستهای تو ، و پنجه هایت می توانند
دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش
سر برداشته اند و هزاران انفجار در درونش یک باره طغیان
کرده اند را ببندند ، و آن را آرام کنند ... دستت را به من بده ...
آنها را از من مگیر….هر وقت که به دستهايت نگاه کردی جای
دستهای مرا خالی کن که جايشان توی دستهای تو خالی مانده
است.
تو توي زندگي من مثل يک تابلوي نقاشي مي موني… زيبا…
لطيف… پرحس و معركه. يک تابلوي محشر كه انگار تمام
لطافتهاي دنيا را تو خودش جمع كرده… يک نقاشي مات و مبهم
كه انگار جواب تمام معماهاي ذهن من هست و خودش بي جواب
مثل دريای آبی بي‌كران و بزرگ ، مثل آسمون آبي و زلال، آرام و
امن… مثل پرنده رها و سبك… و مثل پرواز خواستني و دور از
دسترس…
تو قشنگترين و لطيفترين تابلويي هستي كه تو زندگي ام ديدم…
يک جورايي انگار تجلي نقاشت هستي. اونم يه تجلي تمام
عيار… مظهر كرامت و بزرگي اون… مظهر استغنا و
بي نيازي اش… مظهر غرور دلنشينش…
کسی که بيشتر از تابلوهاي ديگهء‌ نمايشگاه هستی نظرم را جلب
كردي، چشمم را گرفتي،
‌مي دونم… زياد جلوت توقف كردم… خيلي وقت هست که تو
چشم هایت زل زدم… تو امواج خروشان دريای چشمت غرق
شدم.. تو آسمون آبي نگاهت پريدم …
خيلي وقته بي حركت و مات جلوي اين تابلو ايستادم و فقط
نگاهت مي كنم… از نگاه كردنت سير نمي شم. هر چي مي خوام
برم انگار يه چيز نخونده هنوز توي چشمهایت داد مي‌زنه:

« تو منو هنوز آنطور كه بايد نديده‌اي… »

چشم از چشمت نمي تونم بردارم… خدايا!‌ عجب پرتره‌اي
كشيده‌اي… چقدر سبز و خواستني است… چقدر بي قرار …
چقدر عاشق … چقدر بزر گ …
…تو براي من بهترين و گرانبهاترين تابلوي نمايشگاه آفرينشي،

 Z-P

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 15:26 |

I LOVE YOU

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه هجدهم دی 1384 ساعت 15:19 |