تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي

 

 

ای تو با روح من، از روز ازل یارترین

 

کودک شعر مرا مهر تو غمخوارترین

 

گر یکی هست  سزاوار پرستش، به خدا

 

تو سزاوار ترینی، تو سزاوارترین !

 

عطر نام تو که در پرده جان پیچیده ست:

 

سینه را ساخته از یاد تو سر شار ترین

 

ای تو روشنگر ایام مه آلوده عمر

 

بی تماشای تو، روز و شب من تارترین

 

در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند

 

من به سر پنجه مهر تو گرفتارترین

 

می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید

 

گر بود چون دل من راز نگهدار ترین.

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت 12:4 |

 

کاشانه من ویران ..... بشکسته پر و عريان

 

آشفته سر و مغموم ..... افسرده دل و گريان

 

با سوز دو صد فرياد ..... فرياد دو صد حرمان

 

درمان شب دردم ..... درد دل بيدارم

 

عشق و نفسم مرده ..... در بستر تبخيزم

 

بيداد شب ،افسرده ..... اين پيکر ناچيزم

 

روزم همه سر گشته ..... در شام غم انگيزم

 

لبخند ، فرو مرده ..... در اشک شب آويزم

 

تا پا به سرم کوبي ..... با خنده مستانه

 

بدبخت من شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 

بشنو که چه مي گويد ..... اين ناله شبگيرم

 

ديوانه تو هستي گر ..... من از چه به زنجيرم

 

زنجيري احساسات ..... زنداني تکفيرم

 

مردند به بدبختي ..... مادر ، پدر پيرم

 

فرزند من ، آواره ..... سرسام ، پرستارش

 

صد حسرت ماتم زا ..... بر ديده بيمارش

 

فقر شب بد بختي ..... انداخته از کارش

 

بارش غم ناچاري ..... ناچاري غم يارش

 

تا خانه من باشد ..... بازيچه بيگانه

 

بدبخت من شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 

بر گشته مرا دامن ..... از اشک دل آزارم

 

نشنيده فلک باري ..... فرياد دل زارم

 

جز مرگ نفهميدم ..... از عمر فسونکارم

 

افسانه خوشبختي است ..... اين بخت نگون سارم

 

یک لحظه نشد خندان ..... این کلبه خاموشم

 

سر پوش سیه روزی است ..... این خرقه که می پوشم

 

خورشید و مه دولت ..... کردند فراموشم

 

تا خانه من باشد ..... بازيچه بيگانه

 

بدبخت من شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 

تابوت دلی مرده است ..... این سینه سوزانم

 

 

قبر گلی افسرده است ..... این قلب پریشانم

 

سرگشته پی نان است ..... این پیکر بی جانم

 

پاره کفن جان است ..... این سفره بی نانم

 

فریاد فرو خفته ..... در فعر دل لالم

 

جانم به لب آورده ..... این قسمت بد فالم

 

تا خانه من باشد ..... بازيچه بيگانه

 

بدبخت من شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 

سر گشته شد و نومید امید سیه روزم

 

فردا همه سر گردان در ماتم امروزم

 

ماتمکده خندست این آه جگر سوزم

 

بیداد ستم بلعید آمال جوانم را

 

بر سنگ سیه کوبید دست و سر وجانم را

 

از ریشه برون آورد بیچاره زبانم را

 

تا خانه من باشد ..... بازيچه بيگانه

 

بدبخت من شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 

اینک منم اینسان تک
در قبر زمان مرده

 

یادم ، ستم ناکس
از یاد کسان برده

 

از بس که غم آلودم
غم در دلم افسرده

 

از هر در و هر خانه
مطرود و سیه رویم

 

تا خانه من باشد ..... بازيچه بيگانه

 

بدبخت من شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه

 

من شاعر توفان ها
شعرم همه توفانی

 

قلبم همه خون گشته
زین محنت و ویرانی

 

حق مرده چنین نا حق
در ظلمت نادانی

 

تا خانه من باشد ..... بازيچه بيگانه

 

بدبخت من شاعر ..... خوشبخت تو ديوانه


********************************************************
نازنينم چه دعا بهتر از اين
گريه ات از سر شوق
خنده ات از ته دل
هر غروبت دلشاد


****


دوستون دارم  با صدای آهسته

 

my id : harrypotter2838  

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت 12:1 |

به نام آن مهربان

سلام ...

 

در پيش بي دردان چرا  فرياد بي حاصل كنم ؟‌

 

گر شكوه اي دارم ز دل ، با يار صاحبدل كنم

 

در پرده سوزم همچو گل ، در سينه جوشم همچو مل

 

من شمع رسوا نيستم ، تا گريه در محفل كنم

 

اول كنم انديشه اي تا برگزينم پيشه اي

 

آخر به يك پيمانه مي ، انديشه را باطل كنم

 

زآنروز ستانم جام را ، آن مايه آرام را

 

تا خويشتن را لحظه اي از خويشتن غافل كنم

 

از گل شنيدم بوي او ، مستانه رفتم سوي او

 

تا چون غبار كوي او ، در كوي جان منزل كنم

 

روشنگري افلاكيم ، چون آفتاب از پاكيم

 

خاكي نيم تا خويش را سرگرم آب و گل كنم

 

غرق تمناي تو ام  ، موجي زدرياي توام

 

من نخل سركش نيستم ، تا خانه در ساحل كنم

 

دانم كه آن سرو تهي ، از دل ندارد آگهي

 

چند از غم دل چون " رهي " فرياد بي حاصل كنم ؟ ؟

و ...

طريق عشق پر آشوب فتنه است

 

بيفتد آنكه درين راه با شتاب رود

 

Gom گشته

 

**********************************************************

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت 12:1 |

ای نازنین لبانت را از خنده باز کن

 

تا بتوانم عشق را درسرخی وقشنگی لبانت دریابم

 

وبایک بوسه مزه عشق را بچشانم

 

و پشت میله های قفس غم آوارگی ایم را احساس نکونم

 

تا از بیهودگی نجات یابم

 

ای نازنین اگه تو بخواهی از من جدا شوی

 

آسمان چشم ها یم ابری خواهد شد

 

تیرگی آن را می پوشاند

 

و قطره قطره اشک  را بر گونه ام  نمایان می کوند

 

بیا که تنها نگاهم به دنبال توست

                                      

 

ای نازنین یار

 

**********************************

 

**************************************************************

 

یا حق

 

*********************

صنم

 

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت 11:58 |

باز چرا تنها نشستي چرا باز چشمات وبستي؟


حيف اون چشماي خوشگل حيف اون دل كه شكستي


از كسي دلگير شدي كه اينجوري چشمات يه درياست


شايدم فكر ميكني كه كسي منتظرت اونجاست


اخه اي اهوي غمگين مگه اون با تو چه كرده؟


چرا توفكر مي كني كه ميره وبر نمي گرده؟


مي دونم چقدري با اون حرفاي نگفته داشتي


پس چرا ديروز نرفتي دلشو تنها گذاشتي؟


همه مي دونن چقدري به تو ودل تو بد كرد


مي دونن از پشت پرده به يكي ديگه نگاه كرد


اونروز و يادم نمي ره كه چقدر تو گريه كردي


كه چقدري با نگاهت دلش و بدرقه كردي


خيلي دوست داشتي بدوني چه كسي چشماش وگول زد


اون كيه ساخته با دستاش بين دل شماها سد


يادته بهت ميگفتم نكن اين كارو عزيزم


يه روزي بايد كنارت پا به پات من اشك بريزم

دل تو دادي به دستش نگاتو دوختي به چشماش


تا مي گفت واسم عزيزي تو مي مردي واسه حرفاش


ديگه هيچ كسي نتونست جلوي تو رو بگيره


نمي ذاشتي كسي جز اون ديگه دستاتو بگيره


مهربون بودي و با اون مهربونتري بودي انگار


اما اي اهوي نازم اون بهت نبود وفادار


حالااينجا تو نشستي با يه قلب پاره پاره


توي اسمون چشمات نمي بينم من ستاره


فكر نكن كه تنها هستي من و اسمون باهاتيم


اينقدر تو مهربوني كه پيشت ما خاك پاتيم


دلي رو كه داده بودي روزگارپسش ميگيره


اوني كه وفا نداره توي تنهائي مي ميره


من ميدونم كه يه روزي اون پشيمون ميشه بازم


ميادش با يه بغل گل پيش تو اهوي نازم

 

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت 11:50 |

باز چرا تنها نشستي چرا باز چشمات وبستي؟


حيف اون چشماي خوشگل حيف اون دل كه شكستي


از كسي دلگير شدي كه اينجوري چشمات يه درياست


شايدم فكر ميكني كه كسي منتظرت اونجاست


اخه اي اهوي غمگين مگه اون با تو چه كرده؟


چرا توفكر مي كني كه ميره وبر نمي گرده؟


مي دونم چقدري با اون حرفاي نگفته داشتي


پس چرا ديروز نرفتي دلشو تنها گذاشتي؟


همه مي دونن چقدري به تو ودل تو بد كرد


مي دونن از پشت پرده به يكي ديگه نگاه كرد


اونروز و يادم نمي ره كه چقدر تو گريه كردي


كه چقدري با نگاهت دلش و بدرقه كردي


خيلي دوست داشتي بدوني چه كسي چشماش وگول زد


اون كيه ساخته با دستاش بين دل شماها سد


يادته بهت ميگفتم نكن اين كارو عزيزم


يه روزي بايد كنارت پا به پات من اشك بريزم


دل تو دادي به دستش نگاتو دوختي به چشماش


تا مي گفت واسم عزيزي تو مي مردي واسه حرفاش


ديگه هيچ كسي نتونست جلوي تو رو بگيره


نمي ذاشتي كسي جز اون ديگه دستاتو بگيره


مهربون بودي و با اون مهربونتري بودي انگار


اما اي اهوي نازم اون بهت نبود وفادار


حالااينجا تو نشستي با يه قلب پاره پاره


توي اسمون چشمات نمي بينم من ستاره


فكر نكن كه تنها هستي من و اسمون باهاتيم


اينقدر تو مهربوني كه پيشت ما خاك پاتيم


دلي رو كه داده بودي روزگارپسش ميگيره


اوني كه وفا نداره توي تنهائي مي ميره


من ميدونم كه يه روزي اون پشيمون ميشه بازم


ميادش با يه بغل گل پيش تو اهوي نازم

 

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت 11:47 |

                           تقدیم به تمام کسانی که قلبی سرشار از عشق دا رند             

 

                                                           زندگی چه بی شکوه توی ساحل جدایی

                                                             همه هیچه همه پوچه با تمام دلربایی

                                                           زندگی چه ناتمومه مثل شعرای گذشته ام

                                                        مثل حرفهای تو نامه که تا امروز می نو شتم

                                                           زندگی پر از شکسته برای تنهاترین ها

                                                            حس تلخ مردن در لحظات واپسین ها

 

نخستین بار من بودم که گفتم تو را قربانی خواهم کرد و نخستین بار تو بودی که  توانستی مرا قربانی کنی

من می دانستم دنیای عشق یعنی به مسلخ بردن معشوق زیرا که در  عشق  معشوق باید به آنگونه باشد که عاشق می خواهد باشد

عاشق معشوق را در تملک مطلق خویش می خواهد و حتی تاب و توان تحمل نیم نگاه معشوق به دیگری را ندارد عشق تمامیت خواه است لذا من با علم به این معقوله به تو گفتم تو قربانی خواهی شد زیرا که تو را فقط و فقط برای خودم می خواستم تمام وکمال و تو رفتی چرا که عشق را قبول نداشتی برای تو دوست داشتن مقدس بود و با رفتن تو من قربانی شدم      

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت 11:47 |

    

 

باغ  خيالي

 

پروانه  فرود آمده  روي گل قالي

 

دنبال  چه عطريست درين باغ  خيالي؟

 

چسبانده به هم بال  و پرش را غم  گنگي

 

آنجا كه گلي   نيست

 

خوشا بي  پر و بالي

 

     

دریا

 

به چشمان پريرويان اين شهر

 

به صد اميد مي بستم نگاهي

 

مگر يك  تن از اين نا آشنايان

 

مرا بخشد به  شهر عشق راهي

 

 

 

به هر چشمي  باميدي كه اين اوست

 

نگاه بي  قرارم خيره مي ماند

 

يكي هم ، زين همه ناز آفرينان

 

اميدم را به چشمانم نمي خواند

 

 

غريبي  بودم و گم كرده راهي

 

مرا با خود به هر  سويي  كشاندند

 

شنيدم بارها از رهگذران

 

كه زير لب  مرا ديوانه  خواندند

 

ولي  من چشم اميدم نمي خفت

 

كه  مرغي  آشيان گم كرده بودم

 

ز  هر بام و دري سر مي كشيدم

 

به هر  بوم و بري پر مي  گشودم

 

 

اميد خسته ام از پاي  ننشست

 

نگاه تشنه ام در جستجو بود

 

در آن هنگامه ديدار و پرهيز

 

رسيدم   عاقبت آنجا  كه  او  بود

 

دو تنها و دو سرگردان  ، دو بيكس

 

زخود بيگانه ، از  هستي رميده

 

ازين بيدرد مردم ، رو نهفته

 

شرنگ ناميدي ها  چشيده

 

دل از بي  همزباني ها شكسته

 

تن از نا مهرباني ها فسرده

 

ز حسرت پاي  در  دامن كشيده

 

به  خلوت ، سر بزير بال  برده

 

دو تنها و دو سرگردان ، دو بيكس

 

به   خلوتگاه  جان ، با هم نشستند

 

زبان بي   زباني  را گشودند

 

سكوت  جاوداني  را شكستند

 

مپرسيد ، اي   سبكباران ، مپرسيد

 

كه اين ديوانه از خود بدر ، كيست؟

 

چه  گويم! از كه گويم؟ با كه  گويم؟

 

كه اين ديوانه را از خود خبر نيست

 

به آن لب تشنه مي مانم كه  نا گاه

 

به دريايي  در افتد بيكرانه

 

لبي ، از قطره آبي  ، تر نكرده

 

خورد از  موج  وحشي  تازيانه

 

مپرسيد ، اي  سبكباران ، مپرسيد

 

مرا با عشق  او تنها گذاريد

 

غريق  لطف آن  دريا نگاهم 

 

مرا تنها به   اين  دريا سپاريد

 

از فريدون  مشيري

 

     

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت 11:43 |

میگویم که دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده

شوند ولی


آخر قصه چیست  تو بگو !


همیشه از پایان هراسیده ام! آخر  می شود این همه عشق تمام شود ؟


جواب خاطره ها ایم را چه بدهم؟


بی تو و صدای مهربانت با کدام لای لای بخوابم ؟


آخر؟ نه! ندارد! باورم نمی شود! نمی شود که ما تمام شود !


می شود؟ ما تمام شود و من بمانم و تو


اصلا تو نباشی  من می مانم  نمی دانم  شاید


نبود تو از همه چیز این جهان بی رحم وحشتناک تر است


آخر قصه چیست


نه! نمی شود! عشق که تمام نمی شود  می شود؟

 

نه  نه  نه نه


اصلا می دانی حالا چه وقت فکر کردن به آخر قصه است؟


اینجا هنوز اول راه است ! همینکه بدانیم آخر قصه هر چه که باشد

 

ما با همیم   در یادها و خاطره ها حتی  کافی است


حالا بیا هراس پایان را از من بگیر


حالا بیا به روزهای خوش هنوز نیامده فکر کنیم !


راه زیادی باقی است اما

 

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت 11:40 |