تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي
« عشق ورزیدن خطاست
 
حاصلش دیوانگی ست
 
عشق ها بازیچه اند
 
عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند
 
عشق کو ؟!
 
              عاشق کجاست ؟!
 
                                  معشوق کیست ؟!
 
حبس نفس است که عشقش خوانده اند
 
آنکه می میرد
 
زشوق دیدن امروزها
 
وآنکه می سوزد
 
زبرق چشم عالم سوزها
 
گر بیاید دلبر تازه تری
 
عشق عالم سوز خاموش می شود
 
چهره ما هم
 
               فراموش می شود . »
 
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:28 |

من نمی دانم

و همین درد مرا سخت می آزارد

که چرا انسان، این دانا

این پیغمبر

در تکاپوهایش :

چیزی از معجره آن سو تر

ره نبرده ست به اعجاز محبت

چه دلیلی دارد

که هنوز

مهربانی را نشناخته است؟

و نمی داند در یک لبخند،

چه شگفتی هایی پنهان است!

من بر آنم که در این دنیا

خوب بودن _به خدا _سهل ترین کارست

و نمی دانم

که چرا انسان

تا این حد

با خوبی بیگانست

و همین درد مرا سخت می آزارد!
 
 
دوستدار شما ستاره  
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:28 |

و شکستم و دویدم و فتادم
و شکستم و دویدم و فتادم
 
درها به طنین های تو وا کردم
هر تکه نگاهم را جایی افکندم ،پر کردم هستی ز نگاه
بر لب مرداب ، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم ، رفتم
                                                                     به نماز.
در بن خاری ، یاد تو پنهان بود، پاشیدم به
                                                    جهان.
بر سیم درختان زدم آهنگ زخود روییدن ، و به خود
                                                                    گستردن.
و شیاریدم شب یکدست نیایش ، افشاندم دانه راز.
وشکستم آواز فریب.
و دویدم تا هیچ. و دویدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم ،
                                                                     لرزیدم.
وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همراه او رفتم.
نه تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم ، خوردم ، و ز خود رفتم .
و رها بودم.
سهراب سپهری
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:27 |

doosti
 

شب را دوست دارم ! چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم نمي گذرد تا  سر گرداني مرا ببيند .چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتيا قي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشک هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم ، چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

******************

یا حق

**************

صنم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:26 |

گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های ترا

چشم تو زینت تاریکی نیست
 
پلک ها را بتکان
 
کفش به پاکن و بیا
 
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
 
و زمانی روی کلوخی بنشیند با تو
 
و خرامیده شب اندام ترا
 
مثل یک قطره آواز به خود جذب کند
 
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت
 
«بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است»

ستاره                                                  

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:25 |

تمام خاطره های من سیاهند
 
با لکه های ریز نورانی
 
درست مثل آسمان پر ستاره شب
 
آن روز که تو ستاره صدایم کردی
 
بر کجای تاریکیهایت تابیده بودم؟
 
جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه
 
تو از من دروغ بافته بودی
 
و من از تو
 
گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند
 
حالا
 
چه فرقی میکند که تو مرا سیاه
 
و من تو را زرد یا سرخ
 
بافته باشم
 
ما هر دو پایمال شده ایم
 
 
*****************************
یا حق
 
*************
صنم
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:24 |

بنام آنكه آفريد تو را تا ديوانه كنم تورا

تقدیم به:او
 
 تک ستاره قلبم و تقدیم به تو که آفتاب مهرت هرگز در
 
آسمان دلم غروب نخواهد کرد
 
*******

با تمام وجود دوستت دارم و سبد گل سرخ با هزاران
 
شاخه گل مریم

به تو که عزیزترینم هستی و دلت مظهر عشق و وفاست
تقدیم می کنم

ای که سبزترین نگاهی به زندگی
 
و

ای زیباترین بهانه برای عاشق شدن
 
و

ای خورشید گرمابخش سرزمین دلم

عاشقانه در کنارت می مانم و صادقانه دوستت دارم
 
*******
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

به شرط آنکه گهگاهی توهم از من یاد کنی
 
*******
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست

وفا آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم

بی تو بی نام و نشونم نمی خوام بی تو بمونم
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:22 |

عشق را نکش ...

 

مرگ با زبان خاردارش تن او را می لیسید .

 

او زنی را که به جان دوست داشته کشته است وازاین رو

 

سزاوار مرگ است .

 

بگذار این نکته نغز آویزه ی گوشت باشد که :

 

« هر کس آنچه را دوست می دارد می کشد !...»

 

گروهی با نگاه ، پاره ای باچرب زبانی ، فرومایگانی با بوسه ،

 

 دریادلان با عقب گردی که نشان استغناست .

 

گروهی عشق خویش را در تابستان جوانی می کشند و برخی

 

 درهنگامه ی پیری ...

 

زمانی که خزان در می زند، گروهی گلوگاه سپید دلدار را با پنجه

 

 های پولادین می فشارند !

 

و برخی با دست هائی که از آنها زر می ریزد ...

 

و آنان که مهربان تر و دلرحم ترند ، دشنه به کار می برند زیرا

 

که دشنه سرمای مرگ را زودتر بر تن می نشاند .

 

برخی زمانی کوتاه دوست می دارند و پاره ای زمانی  دیر پا ...

 

گروهی عشق را می فروشند و گروهی می خرند ...

 

اما هر کس آنچه را دوست دارد می کشد و با آنچه که    از آن نفرت دارد ، کنار می آید !...

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:12 |

 

نگفته بودم از دلم كه آب مي شود
 
هميشه لحظه هاي عشق خراب مي شود
 
به پشت سر نگاه مي كنم هزار بار
 
تمام هستيم حباب مي شود
 
به دل نويد عشق تازه مي دهم
 
عشقهاي تازه هم سراب مي شود
 
من و شب و فرار و مستي و غرور
 
شبم به احترام تو شراب مي شود
 
دو چشم من نخفته تا سحر ز خشم شب
 
سحر بهانه اش دو لحظه خواب مي شود
 
دلم به برف قاصدك خوش است و دست باد
 
و برف چه ساده آب مي شود
 
بس است سفر حديث تازه اي بگو
 
به قاصدك بگو دلم كباب مي شود
 
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:4 |

نه از تقصير پاييزم نه از تقدير اين لحظه

 

گوارا باد بر هر عشق صداقت،پشت يک پرده

 

نه از باران

 

نه از سردي

 

نه جوياي همدردي

 

نه از رنگ صداي تو

 

نه از عشق و رياي تو

 

نه از اين جام سرمستم

 

نه از تقدير من خستم

 

نه از يک رنگي دريا

 

نه از بي رنگي فردا

 

صداي گوش ميخواند

 

بر آغوش ميخواند

 

که از گفتار بس خسته

 

که از پندار بس داغان

 

نه از نامردمي هاي زمين و اين زمانه پشت پلک زندگي جوشان

 

که آوازي

 

که آغوشي

 

و حتي هيچ قانوني

 

نه از پنداريش سردم

 

نه از گفتار حسرت بار

 

که من قانون قانونم

 

نه از قانون که از پندار

 

مرا در مرکب عشقت

 

براي رنگي چشمت

 

براي دل زدن بر دل

 

براي سرزمين دل

 

مرا آنجا ستودن بود که مردم سنگ ريزن

 

هم آنجا که خداوندان به پايم عشق ميريزن

 

از آنجا در افق نالان

 

براي زندگي ترسان

 

براي مرگ آلوده

 

دل از کردار رنجيده

 

نه از اين و نه از آنم

 

نه بر اينم نه بر آنم

 

که من اينم همين اينم که ميانم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:2 |

تو دنيا سه تا فرشته هست. ..يکي داره به پرندهاي خوشکل غذا ميده ..يکي داره به درد دل عاشق خوشکل ما گوش ميده سومي هموني که من خيلي خيلي دوسش دارم والان داره اينو ميخونه
-------------------------------------------------------
وقتی آموزگار گفت: عشق چند بخشه؟؟ دستم را بالا بردم و با خوشحالی داد زدم: يک بخش فقط يک بخش ....... ولی وقتی تو را شناختم فهميدم که عشق سه بخشه!! عطش ديدن تو شوق با تو بودن اندوه بی تو بودن
------------------------------------------------
اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی صدام کن. بهت قول نمی دم که ساکتت کنم.. .ولی قول
می دم که پا به پات گریه کنم
------------------------------------------------
شيشه ای می شکند...يک نفر می پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر می گويد...شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد. شيشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...اما امشب ديدم...هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم می پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا
---------------------------------------------------
دیروزدر دادگاه دلم مغز من قاضی بود ، متّهم قلبم بود جرم من عاشقی بود ،عشق من یاد تو بود ،حقّ من اعدام بود
تقدیم به همه  بچه های  
راستی خودم را معرفی میکنم من مسیح هستم یعنی اسمم مسیح
است

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 8:44 |

فال حافظ

می خوام فلانی تو بگی تعبیر فال من چیه؟

 

دیشب که روی بوم دل، مرغ دل ُصدازدم
سر دو راهی دلم، اسم تو رو صدا زدم
 
رفتم کنار پنجره تا فال حافظ بگیرم
برای مرهم دلم اومد که: باید بمیرم

اومد: فراموشت نشه! دلت اسیر کس نشه !
یه وقت دلت رو نبره آخر سر جا بزاره
 
گفته بودم درِ دلُ به روی کس وا نکنم
برای هیچ دلی یه وقت، خودم رو رسوا نکنم
 
از اینکه عابری یه وقت قدم به قلبم بزاره
بعدِ یه مدتی بره فقط یه اسم جا بزاره
 
قفلی به روی دل زدم مثل تموم بی دلا
کتاب عشقُ خط زدم ورق ورق چه بی صدا
 
دیگه تو راه زندگی کسی دلم رو ندیده
هر کی گذشته ها اومد صدای عشقُ نشنیده
 
جواب سلام هیچ کسُ با مهربونی ندادم
سلام گرم کسی رو با گرمی دل ندادم
 
دیشب دوباره دیدمت، بودی مثه گذشته ها
بازم دیدم تک گل سرخ، واشده زیرِ نامه ها
 
تا اومدم بازم برات از غصة دلم بگم
از مهربونیات بگم از خوبیای تو بگم
 
دیدم کنار پنجره یه فال حافظ می گیرم
گفته بودم یه عادته که بی وجودش می میرم
 
اومد: فراموشت شده!؟ دلت اسیر چی شده؟
اصلا بگو که این روزها دل تو مالِ کی شده؟
 
قفل دل تو سنگی بود! اینُ خودت گفته بودی
یادت می یاد گذشته رو؟ عشقُ ز دل رونده بودی
 
روی تمام ذهن من حک شده جای یک سئوال
حک شده روی خاطرم تعبیر زیبای یه فال
 
منتظرم خودت بگی می خوای بری یا بمونی؟
برای قلب عاشقم بگو تا آخر می خونی؟
 
اول و اخرش بگو سلام هر شبت چیه؟
تو راه عشق و عاشقی طرف حساب تو کیه؟
 
هدف چیه ، طرف کیه جواب سلام تو چیه؟
نگی یه وقت تو قلب من پر از چیزهای خالیه
 
نگی یه وقت، خیالی نسیت یه روز دل تو بشکنه
بگی که ارزشی نداشت دلم واست زیادیه
 
تعبیر تو هر چی که بود می خوام صدایی بکنم
تو دستتُ بالا بگیر می خوام دعایی بکنم
 
هر جای دنیا که می ری می خوام که باورت بشه
می خوام بگم خدا جونم الهی که خوشبخت بشه

 

آرزومند آرزوهای قشنگتان

sakene_kooye_to 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 8:42 |

باورم نمي شود تو از من گذشته باشي

باورم نمي شود تو رفته باشي

صداي گريه ي من تو را راضي نكرد

قطره قطره ي اشكم دل سنگ را سوزاند

ولي دل تو را نرم نكرد

باورم نمي شود كه حتي پشت سرت را هم نگاه نكردي

باورم نمي شود كه فريادم را نشنيده باشي

باورم نمي شود كه رفته باشي

من هنوز نا باورم

ولي ياد گرفتم كه عاشق نباشم

ياد گرفتم دل شكستن را

ياد گرفتم سنگ شدن را

پس مي شكنم قلب هاي عاشق را

قلب من ديگر از گوشت و خون نيست

قلب من از سرب است

وجودم شعله ور از آتش نفرت

كه مي سوزاند جان ها را

حال باور مي كنم مرگ تورا

زيرا باور كردم مرگ قلبم را

مرگ قلبم را

و روي سنگ قبرم نوشتم شعر تو را ..................

 

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 8:39 |

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 17:3 |

بنبنام سلطان قلبم بنام عشق بنام تو
 
دستان مرا بگیر
       
     حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی
 
و
 
تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود
 
دوستت دارم
 
و
 
می خواهم در کنار من بمانی
 
بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود
 
و
 
در کنارت بودن را احساس کنم
 
ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی
 
و
 
دستان مرا در حالی که تو را نشانه رفته اند
 
و
 
تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی
 
لحظه لحظه های تنهایی من با تو و به یاد تو پر می شود
 
و
 
بدان تنها تو دلیل زنده بودنی
 
 
تقدیم به تنها عشق زندگیم که خودش و وجودش باعث پاکی قلبم شد
عاشق بی صدا
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:54 |

زندگي سه چيز است
اشكي كه خشك مي شود
لبخندي كه محو مي شود
و يادي كه در عالم فراموشي باقي مي ماند...

 

در شبي از شب ها خدا را ديدم كه در حال بازرسي پرونده ها بود يكي را بر داشت و رو به من گفت :
آدم كشتي؟ گفتم تو مرا قاتل كردي.
 گفت دزدي كردي؟گفتم تو مرا محتاج كردي
 گفت در كوچه نيمه شب با كسي سخن گفتي؟
گفتم تو مرا عاشق كردي پس از اندكي سكوت گفت تو تنها بنده اي هستي كه حقيقت زندگي را در يافتي.

                                     

  

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:43 |

بالم شکسته چاره ندارم دعا کنید

                          پژمرده شاخه های قرارم دعا کنید

احساس آشنایی من مانده در قفس

                          وا مانده ای به پشت حصارم دعا کنید

از من گرفته اند حسودان مسیر عشق

                          دیگر کجا قدم بگذارم دعا کنید

من خسته ام و از سفری دور می رسم

                          تا بشکفد دوباره قرارم دعا کنید

یاران صفا و تازگی باغتان کجاست

                          پژمرده شاخه های بهارم دعا کنید

دعا کنید ........ بچه ها واقعا برام دعا کنید .

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:40 |

زمستان بود
فصل رو سپیدیها
برن افتاده بود دندان سرماها
تو گویی خنده بر بیچاره ها میکرد
نمی دانم چرا میکرد؟
تو گفتی گر مرا دوست داری از جان ودل
اکنون برای من گل سرخی مهیا کن
میان شهر گردیدم
به هر جا گل فروشی بود پرسیدم
که گل داری ؟
. چون پرسید ؟ که گل بهر چه و بهر که میخواهی؟
گفتم : برای تو ، برای لعبتی آشوبگر ، طناز و افسونکار
جوابم داد
در دل این برفهای سرد و تاریک ، هرگز گل سرخی نمی یابی.
بسان تشنه ای بودم که میگردد پی آبی
خجل ، شرمنده ، سر در سینه افکندم
ولی ناگه ز چاک سینه ام گل سرخی دیدم و بخود لرزیدم
گل سرخی به رنگ خون ، به رنگ باده گلگون
همان گل را فرستادم برای تو
نمی دانم پسندیدی؟
و یا مستانه خندیدی؟
نمی دانم ، نمی دانم .....؟

******************************

نگار

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:39 |

                               تقدیم به بهترین قلبهای دنیا  

 

 

من از تو آرامشی می خواستم تا جسم و جانم را تسکین دهد و روانم را برای کار و تلاش و حرکت وپویایی آماده نماید

اما چه بگویم و چگونه بنویسم در تو یافتم در لحظه های با تو بودن به آن آرامش شیرین زندگی رسیدم

حضور تو مرا رام و آرام کرد و من در مقابل تو نشستم و مات ومبهوت تو شدم

نمی دانی چه احساسی در آن لحظات داشتم چه پروازی چه معراجی چه صعودی چه خلسه ایی تو همیشه مرا اشباع می کنی

تو مرا می فهمی تو خطاهای مرا نادیده می گیری تو نقاط ضعف مرا به رویم نمی آوری تو مرا تضعیف نمی کنی

چقدر تو بزرگی و چقدر من مبهوت تو

گاهی اوقات که تو گرفتاری و نمی توانی مرا بپذیری چه بر من که نمی گذرد چه اظطرابها و نگرانی ها دغدغه ها و انتظارها که دنیایم را متلاطم نمی کند و رشته زندگی را از دستم نمی گسلد

شب از نیمه گذشته است حتما تو در خواب نازی و من فردا مسافرم کاش در این سفر مرا همراهی می کردی

 

 

                      مسافر
گریه
نکن به حال من تنها امید زندگی
         با گریه هات بهم نگو هر چی می خوای بهم
بگی
فریاد بزن اسم منو اگر چه می لرزه صدات

بذار که با صدای تو یه لحظه
آروم بگیرم
         یه شب دیگه روشونه هات دست تو دستات بمیرم
بذار که
عاشقت بشم زیر درخت کوچمون
            یه بار دیگه نگات کنم از تو حیاط خونمون

                  می خوام تموم لحظه ها برام بشن یه خاطره

                خاطره لحظه ای که بدرقه مسافره
        تو هم ببین اشکامو
در حال و هوای هر شبم
خیال تو کشته منو جونم رسیده به لبم

به جزخیال رفتنت
برام چی باشه یادگار
            تو سرنوشت من تو هم برام نموندی یادگار

عذاب این جدا شدن بدجوری زنجیره منه

         شبها خیال رفتنت بغض گلومو می
شکنه
                کاش بدونی بدون تو میلی به موندن ندارم

                                            گرچه فقط با گفته هام اشک تو رو
در می آرم
رفتن تو یه حادثه اس تو یاد خونه موندنی

             شعرهای من
به عشق تو خوندنی سوزوندنی
اگر تمام آرزوم همیشه داشتن تو بود
کنار تو بودن
من مبادا قسمتم نبود
برو که با دیدن تو لحظه به لحظه می شکنم

  سفر سلامت
عشق من بازم بیا به دیدنم
 

به امید رسیدن به آرزوهایتان

دختر تنهای شب

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:28 |

عاشقي روي نامه اش نوشت ليلا، خط زد
نوشت ليلاي عزيزم، خط زد
نوشت عشق من، خط زد
دو، سه بار خط زد
نوشت عشق بي سرانجام من
اينبار خط خطي کرد، پاره کرد
نوشت بهار من، خنده اش گرفت
نوشت جواني من، اخمش گرفت و ابرو درهم کشيد
هر دو را خط زد، هم بهار و هم جواني را
نوشت تهران من، هاي هاي گريست
نوشت ايران من و روي نامه جان داد

چو ايران نباشد تن من مباد

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:25 |

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه

 

                                               وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ......

 

             وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي

 

                                             وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن..

 

             وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه ....

 

                                             وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني...

 

            وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه

 

                                             وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي

 

           ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد

 

                                  چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

**********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:15 |

اين روزا

اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه 
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
جرم تمومشون فقط لذت آشناييه
اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه
شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه
اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه
قلباي مثل دريامون پر از خراش و تركه
اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه
كار چشماي آدما دل رو ديونه كردنه
اين روزا كار رويامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگي زندگي ها رو باختنه
اين روزا تنها چارمون شايد پرنده مردنه
رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه
اين روزا آدما ديگه تو قلب هم جا ندارن
مردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن
اين روزا فرش كوچه ها تو حسرت يه عابره
هر جا يكي منتظر ورود يه مسافره
اين روزا هيچ مسافري بر نمي گرده به خونه
چشاي خسته تا ابد به در بسته مي مونه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
اين روزا درد آدما فقط غم بي كسيه
زندگيشون حاصلي از حسرت و دلواپسيه
اين روزا خوشبختي ما پشت مه نبودنه
كار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
اين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشماي خيس و ابريشون همپاي رود كارونه
اين روزا دوستا هم ديگه با هم صداقت ندارن
يه وقتا توي زندگي همديگر و جا مي ذارن
جنس دلاي آدما اين روزا سخت و سنگيه
فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه
اين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه
اسم گلا رو اين روزا ديگه كسي نمي دونه
اما تو تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه
اين روزا فرصت دلا براي عاشقي كمه
زخماي بي ستاره ها تشنه ياس مرهمه
اين روزا اشك مون فقط چاره ي بي قراريه
تنها پناه آدما عكساي يادگاريه
اين روزا فصل غربت عشق و يبدهاي مجنونه
بغضاي كال باغچه منتظر يه بارونه
اين روزا دوستاي خوبم همديگر رو گم ميكنن
دلاي پاك و ساده رو فداي مردم ميكنن
اين روزا آدما كمن پشت نقاب پنجره
كمتر ميبيني كسي رو كه تا ابد منتظره
مردم ما به همديگه فقط زود عادت مي كنن
حقا كه بي وفايي رو خوب هم رعايت ميكنن
درسته كه اينجا همه پاييزا رو دوست ندارن
پاييز كه از راه ميرسه پا روي برگاش مي ذارن
اما شايد تو زندگي يه بغض خيس و كال دارن
چند تا غم و يه غصه و آرزوي محال دارن
اين روزا بايد هممون براي هم سايه باشيم
شبا يه كم دلواپس كودك همسايه باشيم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل ميكنن
درداي ارغواني رو با هم تحمل مي كنن
اگه به هم كمك كنيم زندگي ديدني ميشه
بر سر پيمان مي مونن دوستاي خوب تا هميشه
اما نه فكر كه ميكنم اين كار يه كار ساده نيست
انگار براي گل شدن هنوز هوا آماده نيست

 *********************************************************

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:7 |