![]()
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم مرداد 1387 هفته اوّل مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته اوّل اسفند 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته سوم آذر 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته اوّل خرداد 1386 هفته اوّل دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته سوم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته سوم مهر 1385 هفته دوم مهر 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته چهارم شهریور 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته اوّل شهریور 1385 هفته اوّل مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته سوم تیر 1385 هفته اوّل تیر 1385 هفته چهارم خرداد 1385 هفته دوم اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته دوم فروردین 1385 هفته چهارم اسفند 1384 هفته سوم اسفند 1384 هفته دوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته سوم بهمن 1384 هفته دوم بهمن 1384 هفته اوّل بهمن 1384 هفته سوم دی 1384 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دی 1385 جستجو
پیوندها
:: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
سکوت تلخ
سکوت سرشار از ناگفته هاست لادن فروهر ناشنوای هنرمند ¸.•**•.¸ღ♥ღرقص عشقღ♥ღ¸.•**•.¸ دانلودعکس و آهنگ های خفن فیلتر شکن نامحدود عاشقانه پارسایان پردیس عشق موزيک و برنامه و عکس دانلود-عکس-ساخت لوگو-کد جاوا عشق من من و تو با هم انجمن جوانان زنده رود هجوم تنهايي Avayeman یک فرشته ود گل و موزیک ونرم افزارو......دانل کوچه عشق پاک و بی نهایت نغمه ی اشک مرا گوش خدا میشنود عکس های بکس فضول گریه موبايل كده غم توی چشمات چه غریبونه نشسته تمام پیوندها آمار وبلاگ
|
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي « عشق ورزیدن خطاست
حاصلش دیوانگی ست
عشق ها بازیچه اند
عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند
عشق کو ؟!
عاشق کجاست ؟!
معشوق کیست ؟!
حبس نفس است که عشقش خوانده اند
آنکه می میرد
زشوق دیدن امروزها
وآنکه می سوزد
زبرق چشم عالم سوزها
گر بیاید دلبر تازه تری
عشق عالم سوز خاموش می شود
چهره ما هم
فراموش می شود . »
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:28
من نمی دانم
و همین درد مرا سخت می آزارد که چرا انسان، این دانا این پیغمبر در تکاپوهایش : چیزی از معجره آن سو تر ره نبرده ست به اعجاز محبت چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است؟ و نمی داند در یک لبخند، چه شگفتی هایی پنهان است! من بر آنم که در این دنیا خوب بودن _به خدا _سهل ترین کارست و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانست و همین درد مرا سخت می آزارد! دوستدار شما ستاره |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:28
و شکستم و دویدم و فتادم
و شکستم و دویدم و فتادم
درها به طنین های تو وا کردم
هر تکه نگاهم را جایی افکندم ،پر کردم هستی ز نگاه
بر لب مرداب ، پاره لبخند تو بر روی لجن دیدم ، رفتم
به نماز.
در بن خاری ، یاد تو پنهان بود، پاشیدم به
جهان.
بر سیم درختان زدم آهنگ زخود روییدن ، و به خود
گستردن.
و شیاریدم شب یکدست نیایش ، افشاندم دانه راز.
وشکستم آواز فریب.
و دویدم تا هیچ. و دویدم تا چهره مرگ ، تا هسته هوش.
و فتادم بر صخره درد. از شبنم دیدار تو تر شد انگشتم ،
لرزیدم.
وزشی می رفت از دامنه ای ، گامی همراه او رفتم.
نه تاریکی ، تکه خورشیدی دیدم ، خوردم ، و ز خود رفتم .
و رها بودم.
سهراب سپهری |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:27
شب را دوست دارم ! چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند .چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتيا قي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشک هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم ، چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟ ****************** یا حق ************** صنم |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:26
گوش کن جاده صدا می زند از دور قدم های ترا چشم تو زینت تاریکی نیست
پلک ها را بتکان
کفش به پاکن و بیا
و بیا تا جایی که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمانی روی کلوخی بنشیند با تو
و خرامیده شب اندام ترا
مثل یک قطره آواز به خود جذب کند
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت
«بهترین چیز رسیدن به نگاهی ست که از حادثه ی عشق تر است»
ستاره |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:25
تمام خاطره های من سیاهند
با لکه های ریز نورانی
درست مثل آسمان پر ستاره شب
آن روز که تو ستاره صدایم کردی
بر کجای تاریکیهایت تابیده بودم؟
جوان بودم و نگاهم سرشار از قصه های عاشقانه
تو از من دروغ بافته بودی
و من از تو
گلیمی که زیر پای خانی انداخته باشند
حالا
چه فرقی میکند که تو مرا سیاه
و من تو را زرد یا سرخ
بافته باشم
ما هر دو پایمال شده ایم
*****************************
یا حق
*************
صنم |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:24
بنام آنكه آفريد تو را تا ديوانه كنم تورا تقدیم به:او
تک ستاره قلبم و تقدیم به تو که آفتاب مهرت هرگز در
آسمان دلم غروب نخواهد کرد
*******
با تمام وجود دوستت دارم و سبد گل سرخ با هزاران شاخه گل مریم
به تو که عزیزترینم هستی و دلت مظهر عشق و وفاست تقدیم می کنم
ای که سبزترین نگاهی به زندگی و
ای زیباترین بهانه برای عاشق شدن و
ای خورشید گرمابخش سرزمین دلم عاشقانه در کنارت می مانم و صادقانه دوستت دارم *******
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت به شرط آنکه گهگاهی توهم از من یاد کنی *******
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا آن است که نامت را همیشه بر زبان دارم بی تو بی نام و نشونم نمی خوام بی تو بمونم |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:22
عشق را نکش ... مرگ با زبان خاردارش تن او را می لیسید . او زنی را که به جان دوست داشته کشته است وازاین رو
سزاوار مرگ است . بگذار این نکته نغز آویزه ی گوشت باشد که : « هر کس آنچه را دوست می دارد می کشد !...» گروهی با نگاه ، پاره ای باچرب زبانی ، فرومایگانی با بوسه ،
دریادلان با عقب گردی که نشان استغناست . گروهی عشق خویش را در تابستان جوانی می کشند و برخی
درهنگامه ی پیری ...
زمانی که خزان در می زند، گروهی گلوگاه سپید دلدار را با پنجه
های پولادین می فشارند ! و برخی با دست هائی که از آنها زر می ریزد ... و آنان که مهربان تر و دلرحم ترند ، دشنه به کار می برند زیرا
که دشنه سرمای مرگ را زودتر بر تن می نشاند . برخی زمانی کوتاه دوست می دارند و پاره ای زمانی دیر پا ... گروهی عشق را می فروشند و گروهی می خرند ... اما هر کس آنچه را دوست دارد می کشد و با آنچه که از آن نفرت دارد ، کنار می آید !...
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:12
نگفته بودم از دلم كه آب مي شود
هميشه لحظه هاي عشق خراب مي شود
به پشت سر نگاه مي كنم هزار بار
تمام هستيم حباب مي شود
به دل نويد عشق تازه مي دهم
عشقهاي تازه هم سراب مي شود
من و شب و فرار و مستي و غرور
شبم به احترام تو شراب مي شود
دو چشم من نخفته تا سحر ز خشم شب
سحر بهانه اش دو لحظه خواب مي شود
دلم به برف قاصدك خوش است و دست باد
و برف چه ساده آب مي شود
بس است سفر حديث تازه اي بگو
به قاصدك بگو دلم كباب مي شود
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:4
نه از تقصير پاييزم نه از تقدير اين لحظه گوارا باد بر هر عشق صداقت،پشت يک پرده نه از باران نه از سردي نه جوياي همدردي نه از رنگ صداي تو نه از عشق و رياي تو نه از اين جام سرمستم نه از تقدير من خستم نه از يک رنگي دريا نه از بي رنگي فردا صداي گوش ميخواند بر آغوش ميخواند که از گفتار بس خسته که از پندار بس داغان نه از نامردمي هاي زمين و اين زمانه پشت پلک زندگي جوشان که آوازي که آغوشي و حتي هيچ قانوني نه از پنداريش سردم نه از گفتار حسرت بار که من قانون قانونم نه از قانون که از پندار مرا در مرکب عشقت براي رنگي چشمت براي دل زدن بر دل براي سرزمين دل مرا آنجا ستودن بود که مردم سنگ ريزن هم آنجا که خداوندان به پايم عشق ميريزن از آنجا در افق نالان براي زندگي ترسان براي مرگ آلوده دل از کردار رنجيده نه از اين و نه از آنم نه بر اينم نه بر آنم که من اينم همين اينم که ميانم |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 9:2
تو دنيا سه تا فرشته هست. ..يکي داره به پرندهاي خوشکل غذا ميده ..يکي داره به درد دل عاشق خوشکل ما گوش ميده سومي هموني که من خيلي خيلي دوسش دارم والان داره اينو ميخونه |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 8:44
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 8:42
باورم نمي شود تو از من گذشته باشي باورم نمي شود تو رفته باشي صداي گريه ي من تو را راضي نكرد قطره قطره ي اشكم دل سنگ را سوزاند ولي دل تو را نرم نكرد باورم نمي شود كه حتي پشت سرت را هم نگاه نكردي باورم نمي شود كه فريادم را نشنيده باشي باورم نمي شود كه رفته باشي من هنوز نا باورم ولي ياد گرفتم كه عاشق نباشم ياد گرفتم دل شكستن را ياد گرفتم سنگ شدن را پس مي شكنم قلب هاي عاشق را قلب من ديگر از گوشت و خون نيست قلب من از سرب است وجودم شعله ور از آتش نفرت كه مي سوزاند جان ها را حال باور مي كنم مرگ تورا زيرا باور كردم مرگ قلبم را مرگ قلبم را و روي سنگ قبرم نوشتم شعر تو را ..................
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 8:39
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت 17:3
بنبنام سلطان
دستان مرا بگیر
حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی
و
تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود
دوستت دارم
و
می خواهم در کنار من بمانی
بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود
و
در کنارت بودن را احساس کنم
ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی
و
دستان مرا در حالی که تو را نشانه رفته اند
و
تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی
لحظه لحظه های تنهایی من با تو و به یاد تو پر می شود
و
بدان تنها تو دلیل زنده بودنی
تقدیم به تنها عشق زندگیم که خودش و وجودش باعث پاکی قلبم شد
عاشق بی صدا |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:54
زندگي سه چيز است
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:43
بالم شکسته چاره ندارم دعا کنید پژمرده شاخه های قرارم دعا کنید احساس آشنایی من مانده در قفس وا مانده ای به پشت حصارم دعا کنید از من گرفته اند حسودان مسیر عشق دیگر کجا قدم بگذارم دعا کنید من خسته ام و از سفری دور می رسم تا بشکفد دوباره قرارم دعا کنید یاران صفا و تازگی باغتان کجاست پژمرده شاخه های بهارم دعا کنید دعا کنید ........ بچه ها واقعا برام دعا کنید . |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:40
زمستان بود ****************************** نگار |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:39
من از تو آرامشی می خواستم تا جسم و جانم را تسکین دهد و روانم را برای کار و تلاش و حرکت وپویایی آماده نماید اما چه بگویم و چگونه بنویسم در تو یافتم در لحظه های با تو بودن به آن آرامش شیرین زندگی رسیدم حضور تو مرا رام و آرام کرد و من در مقابل تو نشستم و مات ومبهوت تو شدم نمی دانی چه احساسی در آن لحظات داشتم چه پروازی چه معراجی چه صعودی چه خلسه ایی تو همیشه مرا اشباع می کنی تو مرا می فهمی تو خطاهای مرا نادیده می گیری تو نقاط ضعف مرا به رویم نمی آوری تو مرا تضعیف نمی کنی چقدر تو بزرگی و چقدر من مبهوت تو گاهی اوقات که تو گرفتاری و نمی توانی مرا بپذیری چه بر من که نمی گذرد چه اظطرابها و نگرانی ها دغدغه ها و انتظارها که دنیایم را متلاطم نمی کند و رشته زندگی را از دستم نمی گسلد شب از نیمه گذشته است حتما تو در خواب نازی و من فردا مسافرم کاش در این سفر مرا همراهی می کردی مسافر به امید رسیدن به آرزوهایتان دختر تنهای شب |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:28
عاشقي روي نامه اش نوشت ليلا، خط زد چو ايران نباشد تن من مباد
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:25
وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه
وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ...... وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن.. وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه .... وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني... وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي ووقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش كرد چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه ********************************************************** |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:15
اين روزا اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه ********************************************************* |+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 8:7
|