
و تو کنار خيابان بی اعتنا ايستاده بودی
شايد هم دلت می سوخت
اما نمی توانستی ريشه های فرو رفته در خاکت را بيرون بياوری
و گامی برداری
اما من آن شب بارانی ديدم که دخترک گريه نمی کرد
و حتی ناله ای از سرما
چشم هايش روشن بود
و چه خس غريبی در پشت پرده چشمانش می روئيد
آن شب نه که نيمه ی همان شب به دنبالش رفتم
آهسته قدم برمی داشت
اما گرمای اشتياقش برای رسيدن را می شد حس کرد
من چقدر دورم از او
که فکر می کردم بی رحمی ناپدری ويا نا مادری او را راهی خيابان کرده است
اما آسمان بارانی آن شب هم با من همراه شد
دخترک رفت ...
رفت ورفت...
تا رسيد به خانه ای کاهگلی
و پسرکی به استقبالش می آمد
پسرک بيمار بود...
سرفه می کرد ...
صورتش و ابروهايش مو نداشت ...
دخترک لبخند زنان او را در آغوش گرفت
و صبح خورشيد از بام خانه ای کاهگلی طلوع کرد ...