تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي

دلم را شکستي

 با خاطراتت آن را ترميم مي کنم

 تا دلي شود که تو دوباره آن را بشکني

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 20:24 |

من توي دنيا 3تا دوست دارم...

خورشيد، ماه و تو

 اولي رو براي روزم ميخوام

دومي رو برای شبم ميخوام

ولي تو رو براي تک تک لحظه‌هاي زندگيم ميخوام....

بی تو نمیخوام حتی یک لحظه زنده باشم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 20:22 |

رفتی و باور نکردی اين به خاک افتادنم را
در سکوت سرد و غمگین اینچنین جان دادنم را
لحظه های با تو بودن لحظه پرواز من بود
هق هق شب گریه هایم آخرین آواز من بود
بغض تلخ گریه هایم آخرین فریاد من بود
با تو بودن از تو گفتن لحظه میلاد من بود

عسلم دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 20:21 |

اگر بند بند وجودم را از هم جدا سازند و قطره قطره خونم را در جام جدایی بریزند

بازهم :
فراموشت نخواهم کرد
وبا تمام وجودم دوستت خواهم داشت

                                                     

تا آخرین نفس دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 20:20 |

آیا میشود کلمه پر معنای آشنایی را در جمله کوتاهی معنی کرد؟
شیشه و پنجره را باران شست !
از دل من اما چه کسی یاد تو را خواهد شست ؟

یادم آمد که یادت هرگز از یادم نرفته

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 20:19 |


تو چطور میگی که من برای تو کم بودم
منی که عاشق ترین ، عاشق عالم بودم
تو فقط دیده گریون خواستی
من برات قلب پر از خون بودم
آخه تو فقط یه عاشق خواستی
اما من گذشته از جون بودم
تو فقط دست نوازش خواستی
من سراپا غرق خواهش بودم
تو همیشه در پی بهانه ها
اما من حدیث سازش بودم
آره تو یه دل سپرده خواستی
چه کنم که سر سپردت بودم
تا که هرگز کسی عاشقت نشه
واسه مردم درس عبرت بودم
منی که ساده به خاک افتادم
بایدم ساده بدی بر بادم
راستی لعنت به من دیوونه که
به تو قلبم رو چه آسون دادم
تو چطور میگی که من برای تو کم بودم
منی که عاشقترین ، عاشق عالم بودم

دوستت دارم ، با تمام وجودم ، برای همیشه...

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 20:17 |

سلام عسلم

اگه گفتی امروز میخوام چه شعری رو بهت هدیه کنم ؟

همون شعری که خودت ولنتاین پارسال تو کارت تبریکت واسم نوشتی !

خیلی دوست دارم گلم...

عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
که به تو فکر کنم
روزو شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش

من به ان می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان رو تو به من هدیه کنی
تو به من هدیه کنی
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
که به تو فکر کنم
روزو شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش

من به آن می ارزم که بهمن تکیه کنی
گل اطمینان رو تو به من هدیه کنی
تو به من هدیه کنی
من به آن می ارزم که در این قربانگاه تو بدادم برسی
تو نجاتم بدهی از غم بی همنفسی
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را بتو تقدیم کنم
به تو تقدیم کنم
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش

من به آن می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان رو تو بمن هدیه کنی
تو به آن می ارزی تا اسیر تو شوم
که به یمن نفست آنقدر زنده بمانم تاکه پیر تو شوم
تو به آن می ارزی که گریه بارانم را به تو تقدیم کنم
به تو تقدیم کنم
عشق فرمان داده که به تو فکر کنم
که به تو فکر کنم
روزو شب زیر لبم اسم تو رو ذکر کنم
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان رو تو به من هدیه کنی
تو به من هدیه کنی
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
من به آن می ارزم که به من تکیه کنی
گل اطمینان رو تو به من هدیه کنی
تو به من هدیه کنی

عسلم ، گلم ، دوست دارم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 20:15 |

فرق من و تو

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟
نه!فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.


فصل چشمانت

يادمه فصل پاييز توي چشمات
يادمه فصل موندن توي حرفات
ميدونم ميخواي بري سفر سلامت
ميمونم منتظرت تا صبح برگشت
رفتي و پاييز اينجا بي تو هيچ رنگي نداره
ابراي تيره و خسته حال باريدن نداره
رفتي و کبوتر دل بي تو اهنگي نداره
تو بگو که اين جدايي تا کجا ادامه داره ...

 

 

می بارد از چشمم
کم کم خدا حافظ
گفتی سلامت کو؟
گفتم:خدا حافظ
دست سفر در دست
رفتند از اين بن بست
من هم سفر خوبست
من هم خدا حافظ

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 19:54 |

دلتنگي هايم تمام نمي شوند
و تو هيچگاه از من دور نمي شوي
در دلتنگي هايم تو جريان داري
آبي و پاك و زلال
و مهر باني چشمهايت هميشگيست
نه/ تو هيچگاه از من دور نبودي
نه در دلتنگي هايم نه در خلوت تنهايم با ماه
وچقدر دلتنگي هايم زيباست
وقتي كه تو مي زدايي
هر چيزي كه غير از خوبي است و مهر
و تنها خوبي و عشق است كه مي ماند...

سلام
اين شعر از خودم بود
تقديم به خودم و تمام كساني كه مثل خودم دلتنگي هايي دارند.....
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 19:51 |

ذهن ما باغچه است .....گل در آن بايد کاشت
.......و نکاري گل من
علف هرز در آن مي‌رويد......
زحمت کاشتن يک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشت هرزگي آن علف است.....

 
وقتي خداوند شما را به لبه ي پرتگاهي هدايت کرد
کاملا به او اعتماد کنيد
چون يکي از اين دو اتفاق خواهد افتاد:
اوشما را ميگيرد اگر بيفتيد..........يا اينکه.........
  يادتان ميدهد چگونه پرواز کنيد.......

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 19:50 |

   به نام او


وقتی رفتی باز هوا بد شد
روزگار از بدی بدتر شد
وقتی رفنی آسمون تر شد
گریه ی ابرا بد ترشد
گلا پژمردن ، وای گلا مُردن
شاخه هاشون زیر پا خم شد
ابرا باریدن ، دلا پوسیدن
                                                              قفس قناری تنگ تر شد
این دلم مُرده ، دستمو خونده
                     صبح تا شب بهونه آورده
بی خبر مونده ، از همه رونده
قاصدک خبر نیاورده
دیگه برگرد یار ، دیگه بس کن یار
این دلم از غصه داغون شد
بی تو من خستم ، درها رو بستم
همه جا واسم یه زندون شد
وقتی  رفتی  باز هوا بد شد
روزگار از بدی بدتر شد
وقتی رفتی آسمون تر شد
گریه ی ابرا بد تر شد

دیگه برگرد یار ، دیگه بس کن یار
دل من از غصه داغون شد...



قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها
فقط واسم دعا کنین ، اول خدا بعدم شما...
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 19:28 |

اشناسم ... اميدم ... بهترينم ... عزيز ! ... مي خواهم به تو بگويم
 
انچنان همچو باران بر دل درياييت ببارم و ناب گردانم كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو دريا موج زنم بر دلت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو صدفي تو را كه حكم مرواريد برايم داري در بر بگيرم كه بداني چقدر دوستت دارم
انچنان خانه اي بنا كنم در كنج دلت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان پرسه زنم در حال و هوايت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو اسمان روشن كنم خانه ي دلت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو خورشيد درخشان كنم وجودت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو مهتاب تابان كنم رويت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو سيمرغ پرواز كنم در روحت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو گل بشكفم در باغچه ي دلت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو خنده شادمان كنم دلت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو خاك ارام گيرم زير پايت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو شمع ذوب شوم به پايت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو پروانه طواف كنم گرد وجودت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو فرهاد زيرورو كنم بيستون در راهت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو مجنون گردم
عاشق وجودت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان جانم را گردانم 1000 بار فدايت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان بيان كنم ان جمله را كه بداني چقدر دوستت دارم
 
و گويم گر 1000 بار هم بميرم باز مي گويم دوستت دارم
دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 19:27 |

خداوند يک زندگي به تو داده که آنرا زندگي کنيد ، خود انگيخته و بدون الگو آنرا زندگي کن. برده و مقلد نباش.
خودت را دوست بدار، به خودت احترام بگذار و سعي کن همانطور که احساس ميکني زندگي کني.
و حتي اگر شکست بخوري ، راضي خواهي بود و با تقليد از ديگري ، حتي اگر پيروز شوي، در درون خالي خواهي بود و پوشالي .

 


ایستگاه استجابت دعا
 
یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 19:26 |