تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هر چه بيني عکس يار

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني از فراقش سوختن

عشق يعني سر به در آويختن

عشق يعني اشک حسرت ريختن

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني بنده فرمان شدن

عشق يعني تا ابد رسوا شدن

عشق يعني گم شدن در کوي دوست

عشق يعني هر چه در دل آرزوست

عشق يعني يک تيمم يک نماز

عشق يعني عالمي راز و نياز

عشق يعني يک تبسم يک نگاه

عشق يعني تکيه گاه و جان پناه

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني قطره و در يا شدن

عشق يعني پيش محبوبت بمير

عشق يعني از رضايش عمر گير

عشق يعني زندگي را بندگي

عشق يعني بندگي آزادگي

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 11:5 |

اومدم تا تو این آخرین لحظات واسه فردات دعا کنم و آرزوی موفقیت .

تا از خدا بخوام که کمکت کنه تا اینکه به بهترین شکل موفق بشی.

و دو چیز دیگه !

اول اینکه عسلم میخوام بهت بگم که :

معشوق ز عاشق پرسید :

به کدام عاشق تری خود یا من ؟

وعاشق پاسخ گفت :

از بهر خود مرده ام و از برای تو زنده ام

نام و نشانم را از کف داده و حضورم تنها به خاطر تو است

آموخته هایم را از یاد برده وبا شناخت تو دانشمند گشته ام

تمام توانم را از دست داده و از نیروی تو توانمند شده ام

عاشق خود هستم عاشق تو هستم

عاشق تو هستم عاشق خود هستم

حالا میتونم بهت بگم که چرا انقدر دوست دارم!

چون دوست داشتتن تو یعنی:

دوست داشتن خودم ، دوست داشتن زندگیم ، نجاتم از مرگ و نابودی

وخلاصه دوست داشتن تو و داشتن عشق تو یعنی داشتن تمام خوشبختی هایی که خدا میتونه به من هدیه بده !!!

در آخر هم میخواستم این شعر قشنگ رو بهت هدیه کنم و یکبار دیگه با تمام وجودم واسه فردات آرزوی موفقیت کنم.

بوسه

بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه اي يك بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه را تكرار ميبايد نمود
بوسه يعني عشق وآواز و سرود
بوسه يعني وصل جانها از دولب
بوسه يعني پر زدن ، يعني صعود
پنج نقب عطر در شبهاى ماست
بوسه شهد عشق بر لبهاى ماست

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 11:4 |

شيشه دل
آنشب در آن کوچه بمبست
که سنگ نگاهامان
شيشه دلهامان را شکست
هرگز نمی دانستم
که در کنج دلت کبوتر قلب مرا خواهد کشت؟
 
ياد تو
وقتی به تو فکر می کنم
گلبولهای سرخ رگهايمجوانه می زنند
افسوس که چه زود می خشکند
چرا که به ياد می آورم تفاوتهايمان را
 
آسمان تاريک است
ماه هم می تابد
حوض مان يخ کرده
گويی او در خواب است
من و تنهايی خويش
هر دو مان هم درديم
شبها تا به سحر
نامه ها سر کرديم
من ز دست غمها
او ز دستم تنها
کاش هنگام سحر رهرويی می آمد
کاش تنهايی من لحظه ای تنها بود
تا برايم خورشيد لحظه ای پيدا بود
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 10:23 |

گر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ....سوختن حرف کمی نیست انانکه ساختند سوختند !!
 
 
 
خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..
بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم ...
با تمام وجود خواستمش ...
غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...
بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...
بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...
شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...
شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند ....
و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .
شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...
سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..
براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...
ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي طلايي اميدواري مي اندازد ....
هنوزهم اميدوارم ...
او مي رود تا با ديگري برود
و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....
چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه پنجم تیر 1385 ساعت 10:23 |