تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي
با دلي تنگ به جبران گناهي كه نكردم
 
                        گريه ها كردم و بر اتش دل اشك فشاندم
 
                         ناگزير اشك فشان غمزه از كوي تو رفتم
 
                          نا اميدانه ز دل اه غريبانه كشيدم
 
                           تا به سوگ دل تنها شده مستانه بگريم
 
                         نيم جان پيكر خود بر در ميخانه كشيدم


 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 15:52 |


 


الهی
نظر خود بر ما مدام کن
و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن
الهی
می دانی که ناتوانم پس از بلا برهانم
الهی
قصه به این درازی ! من در یافتم به بازی
الهی
بر آن روز می خندم که یافته می جستم
دل و دست از دانش نشستم به نا بینایی می نگرستیم
به مردگی می زیستیم
الهی
نا دیده و ناجسته حاصل ! ای جان و دل را زندگانی و منزل
از پیش خطر و از پس نیست راهی
بپذیر که جزدوستی توام نیست پناهی
الهی
اکنون چون بر من است تاوان
آفتاب صدق و صفت بر من تابان
که بشر از شرک جستن نتوان
و به نجاست نجاست شستن نتوان
الهی
تو غیب بودی و من عیب بودم
تو از غیب جدا شدی من از عیب جدا شدم
الهی
میپنداشتم که ترا شناختم
اکنون آن پنداشت و شناخت را در آب انداختم
الهی
در ملکوت تو کمتر از مویم
این بیهده تا کی گویم
الهی
نه نیستم نه هستم ن بریدم و نه پیوستم . نه به خود میان بستم
لطیفه ای بودم از آن مستم. اکنون زیر سنگ است دستم
الهی
همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غم ها با یاد تو سرور است
الهی
بنیاد توحید ما را خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن


منا جا تنامه خواجه عبد ا.. انصاری

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 15:50 |

وقتی درباره دیگران قضاوت می کنی، آنان را تعریف نمی کنی، خودت را تعریف می کنی
 
دروغ فايده اي ندارد و يکي از عوامل شکست در روابط است. هيچ چيزی ويرانگرتر از اين نيست که متوجه گرديم کسي که به او اعتماد داشته ايم ، عمری فريبمان داده است
 
پرندگان هرگز در غارها نمي خوانند ، و همچنين انسانها. ما آزاد خلق شده ايم و عشق را بدون اجبار حق خود ميدانيم . هر نوع ديگرش تقلبي است ، تازه اگر تحريف عشق نباشد
 

خوشبختي ما تا حد زيادی به وقار و شخصيت ما مربوط مي شود. بدون احترام به خود ، بدون احساس ارزشي برای خود که از بدو تولد حق ماست. توان دادن و گرفتن همه چيز را از دست ميدهيم ، حتي موهبت بزرگي همچون عشق را
 

روزی که به خاطر فردايش زيسته شود ، همواره با يک روز تاخير دريافته خواهد شد
 



 
 
 
هنگامی که عشق به ما اشاره میکند باید ‌از پی‌اش رفت هرچند راهش سخت و ناهموار باشد.
هنگامی که بال‌هایش بروی ما گشوده میشود باید ‌تسلیمش شد، گرچه ممکن است تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح‌مان کند.
وقتی با ما سخن می‌گوید باورش کنیم،‌ گرچه ممکن است صدای رویاهاتان را پراکنده سازد،‌ همان گونه که باد شمال باغ را بی‌برگ می‌کند.
زیرا عشق همانگونه که تاج بر سرمان می‌گذارد، ‌به صلیبمان می‌کشد. همان گونه که از قامت‌مان بالا می‌رود و نازک‌ترین شاخه‌هامان را که در آفتاب می‌لرزند نوازش می‌کند، ‌به زمین فرو می‌رود و ریشه‌هامان را که به خاک چسبیده‌اند می‌لرزاند.
عشق، ما را همچون بافه‌های گندم برای خود دسته می‌کند.
می‌کوبد تا برهنه‌کند.
سپس غربال‌ نموده تا از کاه جدامان نماید و سپس آسیاب‌مان می‌کند تا سپید شویم و ورز می‌دهد تا نرم شویم و آنگاه ما را به آتش مقدس خود می‌سپارد تا برای ضیافت مقدس هستی بهترین هدیه باشیم


 
Green Eternity

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 15:49 |

وقتی عاشق زندگی هستيد
از ديد يک
عاشق به دنيا نگاه می کنيد.
وقتی با ديد
عشق همه چيز را بنگريد،
متوجه زيبايی در هر چيزی می شويد،
و در هر لحظه دستخوش تعجب و شگفتی شده،
عشق را در همه چيز جستجو می کنيد
                                              <<  باربارا  >>                                      


پيش‌ از آن‌كه‌ واپسين‌ نفس‌ را برآرم‌،
        
      پيش‌ از آن‌كه‌ پرده فرو افتد،
                     پيش‌ از پژمردن‌ آخرين‌ گل‌،
  برآنم‌ كه‌ زندگي‌ كنم‌
              برآنم‌ كه‌ عشق‌ بورزم‌،
              برآنم‌ كه‌ باشـم‌...        

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت 15:35 |