تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي

 

 

خواب دیدم دلبرم آمد زدور

چهره اش بود اندر غرق نور

عشوه و ناز و اشارتها ز او

من شدم غرق تمنا بهر او

دست او در دستهایم شد گره

آتشی زد جان را, بی واهمه

غرق در عشق و زیبایی او

مست از خنده ها و شرم او

چون نگه کردم بر چشمان او

ناگهان لرزید دل از عشق او

بوسه ای زد گونه ام را بی کلام

دست من در گیسوانش شد رها

ناز می کرد و دلم را می ربود

عاقبت آغوش بر رویم گشود

همچو پیچک پیچ خوردم بر تنش

عاشقی را درک کردم در برش

بوسه های ریز و پیوسته به هم

خشکی لب ها و خواهش ها زهم

من رها گشتم چو ابران ِ آسمان

لب نهادم بر لبانش بی صدا

خورد پیوند لبها و دل آسوده شد

اشک ,محرم در فضای خانه شد

 

چرا پنهان كنم ؟ عشق است و پيداست


درين آشفته اندوه نگاهم


تو را مي خواهم اي چشم فسون بار

 
كه مي سوزي نهان از ديرگاهم


چه مي خواهي ازين خاموشي سرد ؟


زبان بگشا كه مي لرزد اميدم


نگاه بي قرارم بر لب توست


كه مي بخشي به شادي ها نويدم

 
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز


چراغي در شب تارم برافروز


به جان آمد دل از ناز نگاهت


فرو ریز اين سكوت آشناسوز

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در دوشنبه ششم شهریور 1385 ساعت 11:0 |

اسمت رو گذاشتم گل ترسیدم پژمرده بشی

گذاشتم خورشید ترسیدم غروب کنی

گذاشتم بارون ترسیدم بند بیای

   بالاخره گذاشتم ((جونم)) که اگر رفتی من رو هم با خودت ببری.....

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 9:49 |

 

عشق يعني
 
عشق يعني خاطرات بي غبار
دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا , يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران دست تو در دست او
عشق يعني ماتهب از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن
 
 
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 9:48 |

عشق نمي پرسه
 
عشق نمي پرسه تو کي هستي؟ عشق فقط ميگه: تو ماله مني
عشق نمي پرسه اهل کجايي؟ فقط ميگه: توي قلب من زندگي مي کني .
عشق نمي پرسه چه کار مي کني؟ فقط ميگه: باعث مي شي قلب من به ضربان بيفته .
عشق نمي پرسه چرا دور هستي؟ فقط ميگه: هميشه با مني .
عشق نمي پرسه دوستم داري؟ فقط ميگه: دوستت دارم.
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 9:46 |

غمي غمناك
شب سردي است و من افسرده
راه دوري است و پايي خسته
تيرگي هست و چراغي مرده
 مي كنم تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سايه اي از سر ديوار گذشت
غمي افزود مرا بر غم ها
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز كند پنهاني
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر سحر نزديك است
هر دم اين بانگ برآرم از دل
واي اين شب چه قدر تاريك است
 خنده اي كو كه به دل انگيزم ؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم ؟
صخره اي كو كه بدان آويزم ؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل
غم من ليك غمي غمناك است

 

وداع
می روم خسته لب و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش

می برم، تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکهء عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو، ای جلوه امید محال
می برم زنده به گورش سازم
تا از پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه، بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمهء جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد از شاخم چید
شعله آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست
می روم، خنده به لب، خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه پنجم شهریور 1385 ساعت 9:1 |

نازنینا به تو مینازم و با ناز تو سرگردانم
از خودم هیچ نمیدانم و دانم که تو را می دانم
اهل دل صحبت رسوایی ما را ابداً گوش نداد
تا ببیند که به یک نقطه در این دایره سرگردانم
چکه چکه اگر از سقف دلم چکه کند تنهایی
بی تو میمیرم و اما به سر قول خودم می مانم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 7:43 |

بسیار غمبار است که مردم از زندگی باشکوه، زباله میسازند.
این همه دل مشغولی و نگرانی چیزی نیست جز افکار روان پریش و زباله های ذهنی.
شکوه آفرینش در دامان ماست، زیبایی ما را احاطه کرده اما بشر همه ی درها را به روی زیبایی و رستگاری بسته.
باید از اینهمه دل مشغولی ها و نگرانی ها رها شد تا بتوان راهی برای سرشاری از هستی گذاشت.

 

 
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوندبلكه این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند

بااین همه رنگهای تماشایی در جهان، شرم آور است که همه چیز را سیاه و سفید ببینیم
 
 
نمیتوانیم فقط برای خودمان زندگی کنیم؛ هزاران رشته ما را به همنوعانمان پیوند میدهدبه یاری همین رشته های حساس است که اعمال ما منتقل میشود و به صورت واکنش به ما باز می گردد
 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در شنبه چهارم شهریور 1385 ساعت 7:41 |