تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي
 

 Cutie الف بودم زعشقت دال گشتم  Soccer Girl 

گلی بودم زعشقت خار گشتم

محبت را به دلداران صفای سینه می خواهد

به یاد یکدیگر بودن دل بی کینه می خواهد

در جوانی هیچ چیز بهتر از تصویر نیست

عکسم را نگهدارید که فردایی نیست

چون می گذرد غمی نیست

تا بگذرد هم کمی نیست

هرگز ندیدم از کسی لبخند زیبا ی تو را

هر گز نمی گیرد کسی در قلب من جای تو را

 

 دوستت دارم


((سازش))

کاش عشق بود تا با سوز جهان می ساختم

روز وشب می سوختم" وبا جهان می ساختم

عمر ها دلم گر بهاری داشت در دوران خویش

                                                      

چون چمن "با برگ ریزان خزان"می ساختم

                                                      

گر هم از گذشته "شیرین خاطراتی مانده بود

با گذشت تلخ عمر بی امان" می ساختم

                                                       

گر پروبالی به جای مانده دو راز چشم خلق

باز با خاشاک و خاری"آشیان می ساختم

گر بدست پای ما بند تعلق بسته بود

با عذاب زندگی"چون دیگران می ساختم

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 10:10 |

مرغ محبتم من کی آب ودانه خواهمبا من یگانگی کن یار یگانه خواهم

****

شمعی فشرده هستم" بی عشق مرده هستمروشن گرم بخواهی "سوزشبانه خواهم

'''''

افسانه محبت هر چند کس نخواندمن سرگشت خود را"پر زین فسانه خواهم

****

بام و دری نبینم "تا از قفس گریزمبال پری ندارم" تا آشیانه خواهم

****

تا هر زمان به شکلی "رنگی به خود نگیرمجان وتنی رهااز" قید زمانه خواهم

****

من آنقدر بنوشم"تا در رهت چه بینممستی بهانه سازم"گم کرده خانه خواهم

****

گر شاخه ی امیدم بشکسته"ریشه دارمباران رحمتی کو"کزنوجوانه خواهم

هنوز شوق دیدار تو دارم

 

Clik To Join Us @ taranehha groups

                                          
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 10:9 |

 شعر شرقی  



 یِه نفر شعر شرقی واسه من هدیه بیاره


 
شعری از دیارِ بارون که پُر از عطرِ بهاره


 
من اگه شرقی ِ خستم، هنوز از پا ننشستم


 
توی ِ طوفان حوادث، سر ِ سوزن نشکستم


 
می خوام از شرق بخونم، که تو اوُن کاوه درخشید


 
سرزمین رُستمُ زال، آسمونِ تختِ جمشید


 
می خوام از شرق بخونم، از کَمان تیر ِ آرش


 
از دیار ِ سبز ایران، از شجاعت سیاوش


 
بخونم ازعشق ِ شرقی،قصّه ی خسروُ شیرین


 
نیسُتونُ تیشه وُ دل، لیلیُ یه عشق ِ دیرین


 
بخونم از زن ِ شرقی، که با عشقم آشنا کرد


 
رنگِ آبی زدُ بخشید، به شبای خلوتُ سرد


 
بخونم از اوُن دیاری، که زِ داغِ غصّه پیره


 
ولی با تموم درداش هنوزم بیشه ی شیره


 
ما اگه چشمارُ بستیم، هنوز از پا َننِشستیم


 
وطن ای کلامِ زیبا تُو بدون عاشِقِت هستیم...

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 9:56 |

 
ترا می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در اغوشت نگیرم
توئ آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس مرغی اسیرم
 
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من نا گه گشایم پر بسویت
 
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم .
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 9:54 |

ساغرم گردیده لبریز از شراب دیگری
سر زده از مشرق دل آفتاب دیگری
تشنه ی مرگی دگر هستیم ای زاهد بنه
بر گلوی اشتیاق ماطناب دیگری
از خط دفتر مراکیفیتی حاصل نشد
خرج مستی میکنم هر شب کتاب دیگری
از حجاب تن گریزانم چو بوی گل ولی
بیم ان داارم شود این هم حجاب دیگری
تا زبند زلف او قصد رهایی میکنم
میدهد بر زلف مشکین پیچ وتاب دیگری


 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 9:54 |

 

 
من آن گلبرگ مغرورم كه ميميرم زبي آبي
 
ولي با خفت خاري پي شبنم نمي گردم
***********
 
گفتي بمون با من بمون
   گفتم مي مونم
گفتي با دل تنگي بخون
گفتم مي خونم
گفتم كه مست و عاشقم ديوونه تو
هرشب خرابم گوشه ميخونه تو
گفتي ببندم عهد با ياد تو بستم
تاج غرورم و زير پات شكستم
گفتي كه بايد عاشق و ديوونه باشم
چون ساقي هرشب مي كش مي خونه باش
گفتي كه بايد خاطرم شرط تو باشه
آخه خيال خسته ام خط تو باشه
گفتي كه با ياس تنت پيرهن بدوزم
چون شاپرك باشم كه از عشقت بسوزم
گفتي كه دستامو بگير
گفتم مي گيرم
گفتي كه از عشقم بمير
گفتم ميميرم
گفتمو گريه كردمو پاي تو ساختم
اين دل سر به راه و آسون به تو باختم
گفتي بمون با من بمون
گفتم مي مونم
گفتي با دل تنگي بخون گفتم مي خونم
چرا با اين كه ميدونم خطا كرده
.............. هنوز دلگرم اميدم كه برگرده
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 9:51 |


می دونستم 
 
می دونستم یه روزی، تو رُ پیدا می کنم
 
این دلِ غمزدَه رُ، با تو شیدا می کنم
 
می دونستم عاقبت این وَرا پَر می زنی
 
زیرِ بارونِ سکوت، دِلَمُ در می زنی
 
می دونستم تو چشات، مَنُ خوابم می کنی
 
تُو با اُون هُرمِ نِگات، منُ آبم می کنی
 
می دونستم اِنتظار، آخرین راهِ منِه
 
اسمِ تُو ترانه ی، گاهُ بیگاهِ منِه
 
آخر اُون لحظه رسید، دِلم از قفس پرید
 
با دُو بالِ آرزو، تا تَهِ نفس پرید
 
اُمدی از راهِ دور، جا گرفتی تو دِلم
 
عشقُ با خطِّ دُرشت، تُو نوشتی رو دِلم
 
من همون خسته بودم، تُو بِمَن نَفَس دادی
 
مُژده ی پَر کشیدن، از توی قفس دادی
 
با سَر اَنگُشتای ِ عشق، تُو به جِلدِ تَن زدی
 
قُرعه ی عاشقی رُ، تُو به اسمِ مَن زدی
 
تو چشات پیدا شُدم، که منَ گُم نکُنی
 
عشقَمُ قُربونِی، حَرفِ مردُم نکُنی
 
توی ِ صندوقچه ی شب، اِسممُ جا نذاری
 
دلُ دادم دس ِ تُو، روی ِ اُون پا نذاری....

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 9:50 |



به دور دستها می نگرم به شهر خورشید
به شهر عاشقان چشم انتظار چشم دوخته ام
من چگونه پیغام دوستیمان را برایت بفرستم
با باد یا با باران
اصلا بهتر است خودم سوار بر بال سپید نسیم شوم
و بیایم به دیدنت وشاد باشم را برا گل شدن به تو دهم
شاید بتوانم



تو را از میان چمنزارهای سرسبز
ازمیان کوههای بلند پر برف
از بین جاده ای از درختان گیلاس
به دشت آرزوها ببرم
اما هنوز تو را نیافتم
لعنت به اقبال بدم لعنت
از عشقت هیچ نصیبم نشد جز شمع شدن و سوختن
از تو شکایتی ندارم
چرا که سرنوشت غم وتنهایی را برایم دنیا رقم زده
ای کاش میشد سر نوشت را از سرنوشت

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 ساعت 9:50 |

      

        گلایه حرفِ آخر ِ
 
حَرفترین ِ واژه ها، سکوتِ محض ِ نازنین
 
تو لحظه ی سکوتِ من، صدای ِ فریادُ ببین
 
تو هِق هِقِ ترانه ای، که بی تو از تو خوندمِش
 
تمومِ قلبِ قصَّمُو، به دستِ تو شِکوندَمِش
 
عروجِ سبزِ هر نَفَس، پَر زَدن اَز پُشتِ قفس
 
رو لحظه ی عروجِ من، قدم بزن هَوَس هَوَس
 
کویر خشکُ بی علف، خیسترین چشمُ داره
 
بذار رو خُشکی ِ دلم، چشمِ تُو بارون بباره
 
شادترین شعرِ شَبم، سرودِ با تُو بودن ِ
 
امّا تموم عُمر ِ مَن، صرفِ غزل سُرودَن ِ
 
رازترین حرفای ِ دل، تو عُمق ِ چشمِ هر کَس ِ
 
تو چشمِ من یه بُغضیِه، که از غمِ تُو می رس ِ
 
بازترین پنجره ها، همیشه رو به ساحلِ
 
تو شعر ِ امشبم ولی، دریچه اسم ِ فاعِلِ
 
سردترین فصلِ زمین، وقتِ سکوتِ جنگلِ
 
تو فصلِ سردِ عاشقی، حضور ِ تُو یِه مشعلِ
 
رو آخرین پرده ی شب، نقشِ تُو نقِش ساغر ِ
 
تو جاده های بی سفر، گلایه حرفِ آخر ِ....
 
شاعر: مهدی اکبری

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 15:49 |

      

        گلایه حرفِ آخر ِ
 
حَرفترین ِ واژه ها، سکوتِ محض ِ نازنین
 
تو لحظه ی سکوتِ من، صدای ِ فریادُ ببین
 
تو هِق هِقِ ترانه ای، که بی تو از تو خوندمِش
 
تمومِ قلبِ قصَّمُو، به دستِ تو شِکوندَمِش
 
عروجِ سبزِ هر نَفَس، پَر زَدن اَز پُشتِ قفس
 
رو لحظه ی عروجِ من، قدم بزن هَوَس هَوَس
 
کویر خشکُ بی علف، خیسترین چشمُ داره
 
بذار رو خُشکی ِ دلم، چشمِ تُو بارون بباره
 
شادترین شعرِ شَبم، سرودِ با تُو بودن ِ
 
امّا تموم عُمر ِ مَن، صرفِ غزل سُرودَن ِ
 
رازترین حرفای ِ دل، تو عُمق ِ چشمِ هر کَس ِ
 
تو چشمِ من یه بُغضیِه، که از غمِ تُو می رس ِ
 
بازترین پنجره ها، همیشه رو به ساحلِ
 
تو شعر ِ امشبم ولی، دریچه اسم ِ فاعِلِ
 
سردترین فصلِ زمین، وقتِ سکوتِ جنگلِ
 
تو فصلِ سردِ عاشقی، حضور ِ تُو یِه مشعلِ
 
رو آخرین پرده ی شب، نقشِ تُو نقِش ساغر ِ
 
تو جاده های بی سفر، گلایه حرفِ آخر ِ....
 
شاعر: مهدی اکبری

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 15:49 |

 

  

غزل دل

چرا امروز وفردا می کنی ،دل؟

مرا رسوا وشیدا می کنی ،دل؟

تو خود را با این همه شیرین زباین

درون سینه ها جا می کنی ،دل

جوانی پر زده در نقش یوسف

هوای ان زلیخا می کنی ، دل

تو بازیگوش هستی ،بچه هستی

که پا در کفش بابا می کنی ،دل؟

بیا دیگر ندارم تاب دوری

چرا این پا و ان پا می کنی ،دل؟

بیا لطفی چو بیدل مانده تنها؟

چرا امروز و فردا می کنی ،دل؟

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 16:59 |

می رم از خرابه بیرون ..

دوش در خواب بديدم رويت ..... من عاشق و دل خسته شدم در كويت ..... تو ناز كني كه بي تو فردا نشود ..... غمي ايد به سراغم كه نيم مجنونت ....

 

 .. افتاد بر روي شانه هايم روزي ..... آن سايه مهر و عشق و دوستي ..... تو امده بودي و نگاهت به من افتاد ..... آن شاخه مينا گلي بود كه به دل افتاد

 

 

پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده رفتنیست..

 

 به كجا بايد رفت ..... زير احساس شقايق .. يا كنار رودي ... پر ز ياد سوسن ......نظري بايد كرد ... نوك قلاب محبت باقيست ... ماهي من تشنه آب زلال است زلال ..... شايد از دوست برايت گفتم .... گلي خوشبو ... ز گلستان خدا ... از شما ميپرسم ... خانه دوست كجاست ... پشت .. ان كومه سبز ...يا كه در آخر راه...... از خدا ميپرسم ... كي ميايد ان دوست ... در يكي از آن ايام .. در كنار جمعه ... با ردائي پر ز احساس خدائي ...پر ز عطر ياس .... ياس از بوي مادر آكنده .... من هنوز منتظرم . منتظر دوست هنوز....

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 16:55 |

 

پرنده مردنیست

 

                   پرواز را بخاطر بسپار  

                                                 و اما...........

                 مرگ پایان کبوتر نیست

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 16:54 |

براي ديدن تو نقره ي ماهو چيدم
 تا آسمون هفتم به خاطرت دويدم
براي ديدن تو. آسمونو شكافتم
 ستاره چشيدم تا طعمشو شناختم
 برا ديدين تو خارا رو سجده كردم
 به جاي چشم ابرا سوختم و گريه كردم
براي ديدن تو پاييز شدم شكستم
 برف زمستون شدم رو بامتون نشستم
 براي ديدن تو از درياها گذشتم
 دور ضريح عكست شب تا سپيده گشتم
 براي ديدن تو شدم مث پنجره
 اشاره هات محاله از ياد چشمام بره
 براي ديدين تو سوار موجا شدم
 چون تو رو داشته باشم هميشه تنها شدم
 براي ديدن تو عمري مسافر شدن
 به اجترام اسمت رفتم و شاعر شدم
 براي ديدن تو خط كشيدم رو تقدير
 نگات مث يه صياد منو كشيد به زنجير
 براي ديدن تو سنگا رو شيدا كردم
 طلسما رو شكستم راها رو پيدا كردم
براي ديدن تو ، تو جنگلا گم شدم
 بازيچه ي نگاه ساكت مردم شدم
 براي ديدن تو خيلي چيزا شنيدم
 خيلي كارا رو كردم اما تو رو نديدم
 براي ديدن تو رفتم تو باغ شعرا
 سراغ فال حافظ ، دنبال شعر نيما
 براي ديدن تو چه دردايي كشيدم 
 تبم رسيد به خورشيد ،‌ تموم شدم ، بريدم
 براي ديدن تو از خواب گل و پروندم
 چه شبها مثل مجنون تو دشت و صحرا موندم
 براي ديدن تو چه قصه ها كه داشتم
 سر و رو شونه ي رنج چه روزا كه گذاشتم
براي ديدن تو قامت غصه خم شد
 انگار كه قحطي اومد هر چي به جز تو كم شد
 براي ديدن تو نياز نبود بگردم
 تو هر جا با من بودي پس تو رو پيدا كردم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 16:54 |

 

آري 
   من آن ستاره ام، كه فراموش گشته ام
  و بي طلوع گرم تو در زندگانيم    
خاموش گشته ام
 

 

اینو هرگز نمی دونم
دیگه بسمه شکستن

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 16:53 |

نگاه می کنم نمی بینم چشم مرا هوای تو پر کرده

گوش می کنم نمی شنوم گوش مرا صدای تو پر کرده

   ای چشم من بدون تو نا بینا                                       ای گوش من بدون تو ناشنوا

با من بمان همیشه بمان با من...با من بمان همیشه بمان با من

به خدا ، کس نشناسم به گران جانی خویش

 

 

اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا

اگه اسمم همه جا هست روی لب ها تو کتاب ها

اگه رودم رود گنگم مثل برگم اگه پاک

اگه نوری به صلیبم اگه گنجی زیر خاک

واسه تو قدریه برگم پیش تو راضی به مرگم

اگه پاکم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو

مثل بندر واسه قایق ء واسه قایق ااگه پارو

اگه عکس چهل ستونم اگه شهری بی حساب

واسه آنوش تیر آخر واسه جاده یه سوار

واسه تو قدریه برگم پیش تو راضی به مرگم

اگه قیمتی ترین سنگ زمینم توی تابستون دستای تو برفم

اگه حرفای قشنگ هر کتابم برای اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سیلم پیشس تو قدر یه قطره اگه کوهم پیش تو قدر یه سوزن

اگه تنپوشس بلند قد رختم پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن

واسه تو قدریه برگم پیش تو راضی به مرگم

اگه تلخی مثل نفرین اگه تندی مثل رگبار

اگه زخمی زخم کهنه بغض یک در رو به دیوار

اگه جام شوکرانی تو عزیزی مثل آب

اگه ترسی اگه وحشت مثل مردن توی خاک

واسه تو قدریه برگم پیش تو راضی به مرگم

 

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 16:52 |

زندگی بال وپری داردباوسعت مرگ

پرشی دارداندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست

که لب طاقچه ی عادت ازیادمن وتوبرود.

                                                                      سهراب سپهری 

                   

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در پنجشنبه نهم شهریور 1385 ساعت 16:47 |