تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي

وقتی كه گريه ام ميگيره ٬ دلم ميگه مباركه


قدر اشكاتو بدون ٬ هنوز چشات بی كلكه

وقتی كه گريه ام ميگيره ٬ يه آسمون بارونيم

اما به كی بگم خدا ٬ من تو دلم زندونيم؟

سرمو بالا ميگيرم ٬ كسی جوابم نميده

خيلی شباست يه رهگذر ٬ به گريه هام نخنديده

چه روز و روزگاريه ٬ منو يه دنيا بی كسی

شدم يه مشت خاطره ٬ يه كوره ی دلواپسی

ميخوام تلافی نكنم ٬ غربت دل رو ميشكنم

دارم به جرم سادگيم ٬ چوب حراجم ميزنند

تو اين ولايت غريب ٬ دلمرده ها عزيز ترند

قحطی عشق عاشقاست ، قلبهای سنگی ميخرنند

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 23:50 |

ندانسته عاشق شدم،دانسته گریه کردم ودانسته درون


خود شکستم


 نگاهم سراسر اشتیاق بود


نگاهم حاکی از تپیدن قلبم بود


نگاهم لبا لب،نیاز بود


نگاهم شکوه از تنهایی بود


نگاهش...........


نگاهش خنده بود


نگاهش شیطنت بود


نگاهش بی مهری بود


نگاهش شکستن قلبم بود


نگاهش رد نگاهم بود

JPEG Image

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 23:48 |

در شهری به نام عشق کوهی است به نام محبت


در این کوه رودی است به نام صفا


در این رود آبراهی میرود به نام وفا


سر انجام این آبراه به آبگیری میریزد به نام وداع


بگذار گريه كنم براي عاطفه اي كه نيست

و


دنيايي كه انجمن حمايت از حيوانات دارد

اما انسان پا برهنه و عريان ميدود

 


بگذار گريه كنم براي انساني كه راه كوره هاي
مريخ را شناخته است اما هنوز!


كوچه هاي دلش را نمي شناسد

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 23:45 |

ی گویند عشق , عشق است عشق

واژه ای برای بی نهایت است

عشق کلمه زیستن است

و مفهوم زنده

بودن.

... عشق ...

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم،
اگرگل بودم شاخه اي از گل تقديم وجودت مي كردم،
اگر اشك بودم به پايت مي گريستم،
و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم،
 ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت
ولي هر چه هستم

   دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 23:41 |

اگر من و تو دو برگ بودیم ..

هنگام خزان زود تر از تو میشکستم و می افتادم ...

تا زمانی که تو میوفتی در آغوشت گیرم

Image hosting by TinyPic

دلم واست خیلی تنگ شده

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه هفتم مهر 1385 ساعت 23:31 |


 

 
با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
به آسوني يك قصه تو از عشقم گذر كردي
دلم يك گوله آتيش بود تو اونو شعله ور كردي
ميون اين همه آدم شدم تنهاترين تنها
منو اينجا رها كردي تو در اين گوشه دنيا
با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
ببين بغض شكسته ام رو نمي گم ديره يا زوده
اگر چيزي برام مونده يه مشتي خاطره مونده
واسه اين عاشق ساده يه روز مثل خدا بودي
نمي دونست دل ساده كه خيلي بي وفا بودي
با اينكه دل بريدم من شكسته بال پروازم
هنوز هم توي اين غربت برات معناي آوازم
با يك دنيا غم و حسرت دل از آغوش تو كندم
ديگه حتي يه بارم من به عشقت دل نمي بندم
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 23:1 |

 دیشب به یاد تو تنها گریستم
مستانه گریه کردم، دریا گریستم
طوفان غم چو داد گلستان دل به باد
بر حال پر پر گلها گریستم
من بودم و خیال تو در نیمه های شب
بر بخت خویش و این دل شیدا گریستم
بیخود شدم ز گریه و رفتم به اشتیاق
معراج دل نمودم و آنجا گریستم
در جستجوی او ، من آواره ابروار
بر کوه و دشت و دامن و صحرا گریستم
بر زورق دلم شب تیره به موج غم
پنهان به آه بود و پیدا گریستم
هر چند نکته سنج و سخن آورم ولیک
شب در خیال لعل شکر خواب گریستم
موسی به عشق روی تو خودش بود تا سحر
تنها ترانه گفتم و تنها گریستم
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 22:59 |

هیچگاه از عشق خود سخن مرانید
چون فقط عشق نهفته است که دوام می آورد
زیرا نسیم ملایم بارامی میریزد.
بآرامی و نادیده میگذرد.
به عشق خود گفتم تمتمی مکنونات قلبی خود را
لرزان و ترسان به او گفتم راز خود را
و او از من جدا شد
و چون از کنار من رفت
رهگذری فرا رسید.
نادیده وآرام سر رسید
و با آهی او رابا خود برد


قلب من میگوید که دیگر دوستم نداری
زمانی که با تو بودن تپشی فرح انگیز در قلب من ایجاد میکرد.
و حال با تو بودن تپشی نا مطبوع قلب مرا فرا میگیرد
زیرا تشویش شنیدن کلام دیگر دوستت ندارم به لرزه دچارش میسازد.
زمانی هر تپش قلبم سخنی می گفت
می گفت دوستم دارد
من نیز دوستش دارم.
اما حالا میگوید دوستم ندارد .

آخر چرا؟

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 22:36 |

عشق اينجا آتش است و عقل دود
عشق كامد مي گريزد عقل زود
عقل در سوداي عشق استاد نيست
عشق كار عقل مادر زاد نيست
٭٭٭
چراغي در دستم
چراغي در دلم
زنگار روحو را صيقل مي زند
آئينه اي در برابر آئينه ات مي گذارم
تا با تو ابديتي بسازم
٭٭٭
بيحسرت از جهان نرود هيچكس بدر
الا شهيد عشق به تير از كمان دوست
٭٭٭
گفتم تن ودين در سر وكارت كردم
هر چيز كه داشتم نثارت كردم
گفتا كه تو كه باشي كه كني يا نكني
آن من بودم كه بيقرارت كردم

٭٭٭

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 22:31 |

دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد
داستان غم پنهانی من گوش کنيد
قصه بی سر و سامانی من گوش کنيد
گفت وگوی من و حيرانی من گوش کنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا کي

روزگاری من و دل ساکن کو يی بوديم
ساکن کوی بت عربده‌جو يی بوديم
عقل و دين باخته، ديوانه‌ی رويی بوديم
بسته‌ی سلسله‌ی سلسله مويی بوديم
کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار از اين جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پرشکنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
يوسفی بود ولی هيچ خريدار نداشت
اول آن کس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

چاره اينست و ندارم به از اين رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر
چشم خود فرش کنم زير کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از اين رای من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهدبود

پيش او يار نو و يار کهن هر دو يکی ا‌ست
حرمت مدعی و حرمت من هردو يکی ا‌ست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دويکی ا‌ست
نغمه‌ی بلبل و غوغای زغن هر دو يکی ا‌ست
اين ندانسته که قدر همه يکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنين است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
مي‌توان يافت که بر دل ز منش ياری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خريداری هست
به وفاداری من نيست در اين شهر کسی
بنده‌ای همچو مرا هست خريدار بسی

مدتی در ره عشق تو دويديم بس است
راه سد باديه‌ی درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز کشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سرکوی دل‌آرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 10:34 |

 
 
شبی غمگین  شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 10:33 |

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 10:30 |

چراغی به دستم،

چراغی در برابرم:

من به جنگ سياهی مي روم.

گهواره های خستگی از كشاكش رفت و آمدها باز ايستاده اند،

و خورشيدی از اعماق

كهكشان های خاكستر شده را روشن مي كند.

فريادهای عاصی آذرخش

هنگامی كه تگرگ در بطن بی قرار ابر نطفه مي بندد

درد خاموش وارتاک

هنگامي كه غوره خرد در انتهای شاخسار طولانی پيچ پيچ جوانه می زند.

فرياد من همه گريز از درد بود

چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها،

آفتاب را به دعایی نوميدوار طلب می كرده ام.

تو از خورشيد ها آمده ای،

از سپيده دم ها آمده ای

تو از آينه ها و ابريشم ها آمده ای.

در خلئی كه نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد تورا به دعایی نوميدوار طلب كرده بودم.

جرياني جدي در فاصله دو مرگ در تهي ميان دو تنهایی - ( نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است).

شادی تو بی رحم است و بزرگوار،

نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است.

من برمی خيزم!

چراغی در دست چراغی در دلم.

زنگار روحم را صيقل مي زنم

آينه ای برابر آينه ات می گذارم تا از تو ابديتی بسازم.

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در سه شنبه چهارم مهر 1385 ساعت 10:25 |