تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي
من امروز به تو نياز دارم نه فردا
ديدگانم براي اين آمده اند تا تو را تماشا كنند.
لبانم براي اين آمده اند تا نام تو را فرياد كنند.
دستهايم براي اين آمده اند تا به دور تو حلقه شوند.
گامهايم براي اين آمده اند كه به سوي تو بشتابند.
قلب من براي اين آمده است كه تو رو بستايد.
دل من براي اين آمده است كه تو را در خود بنشاند.
جان من براي اين آمده است كه به پاي تو قربان شود
براي تو مي نويسم
به جاي دسته گل بزرگي كه فردا بر قبرم نثار مي كني
امروز با شاخه گل كوچكي يادم كن
بجاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم مي ريزي
امروز با تبسم مختصري شادم كن
بجاي آن متن هاي تسليت گويي كه فردا در روزنامه ها برايم مي نويسي
امروز با پيام كوچكي خوشحالم كن
من امروز به تو نياز دارم نه فرد
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 9:49 |

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه‌ي گل‌هاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ‌ آرزوهايت دعا كردم
 
پس از يك جستجوي نقره‌اي
 
در كوچه‌هاي آبي احساس
 
تو را از بين گل‌هايي كه در تنهايي‌ام روييد با حسرت جدا كردم
 
و تو در پاسخ آبي‌ترين موج تمناي دلم گفتي
 
دلم حيران و سرگردان چشماني‌ست رويايي
 
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
 
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
 
همين بود آخرين حرفت
 
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
 
حريم چشم‌هايم را به روي اشكي از جنس غروب
 
ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
 
نمي‌دانم چرا رفتي؟
 
نمي‌دانم چرا، شايد خطا كردم
 
و تو بي‌آنكه فكر غربت چشمان من باشي
 
نمي‌دانم كجا، تاكي، براي چه
 
ولي رفتي و بعد از رفتنت
 
باران چه معصومانه مي‌تابيد
 
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
 
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
 
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره
 
با مهرباني دانه برمي‌داشت
 
تمام بال‌هايش غرق در اندوه غربت شد
 
و بعد از رفتن توآسمان چشم‌هايم خيس باران بود
 
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي‌تو
 
تمام هستي‌ام از دست خواهد رفت
 
كسي حس كرد من بي‌تو
 
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
 
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد!
 
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
 
هنوز آشفته‌‌ي چشمان زيباي توام
 
برگرد!
 
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
 
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
 
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
 
تو هم در پاسخ اين بي‌وفايي‌ها بگو
 
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
 
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
 
ميان انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
 
و من در اوج پاييزي‌ترين ويراني يك دل
 
ميان غصه‌اي از جنس بغض كوچك يك ابر
 
نمي‌دانم چرا؟ شايد به رسم و عادت پروانگي‌مان باز
 
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 9:49 |

درگلستاني به هنگام خزان
رهگذربود يكي تازه جوان
صورتش زيبا قامتش موزون
چهره اش سوخته از سوز درون
ديده گان دوخته بر جنگل وكوه
دلش افسرده  ز رنج واندوه
 باچمن درد دل آغاز نمود
اينچنين لب به سخن باز نمود
 
گفت :(( آن دلبر بي مهر و وفا
دوش ميگفت به جمع رفقا
درفلان جشن به دامان چمن
هركه خواهد كه برقصد بامن
ازبرايم شده گر بر دل سنگ
كند آماده گلي سرخ وقشنگ ))
چه كنم من كه دراين دشت ودمن
گل سرخي نبود واي به من
 
درهمانجا برسر شاخه بيد
بلبلي حرف جوان را بشنيد
ديد بيچاره گرفتار غم است
دلش افسرده ز رنج وماتم است
گفت بايد دل او شاد كنم
روحش ازبند غم آزاد كنم
 
بلبلك رفت تا باديه ها پيمايد
گل سرخي به كف آردشايد
هيچ گل در همه گلزار نديد
جز يكي گلبن وگلبرگ سپيد
گفت : اي گل اي مونس جان يارقشنگ
گل سرخي ز تو خواهم خونرنگ
هرچه بايست كنم تسليمت
بهترين نغمه كنم تقديمت
 
گل گفت : آنچه خواهي سخت گران خواهدبود
راستش قيمت جان خواهدبود
 
بلبلك آمده بود آنهمه راه
بوداز محنت عاشق آگاه
گفت برخيز كه جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد
 
 
بلبلك سينه خود كرد سپر
رفت سرمست درآغوش خطر
خار آن گل همه تيز وخونريز
رفت  اندر دل بلبل خاري تيز
سينه را داد برآن خار فشار
خون دل كرد برآن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
آري آري مهر بود درآب وگلش
 
با دلي خون سينه چاك زده
بال وپري خس وخاشاك زده
گل به كف با دل خون غلت رنان
كرد پرواز سوي ماواي جوان
 
عاشق زار در انديشه  يار
بود تا صبح همانجا بيدار
بلبل افتاد به پايش جان داد
گل به آن سوخته حيران داد
سوخت بسيار دلش از غم او
ساعتي داشت به دل ماتم  او
بوسه اي داد و وداعي به نگاه
گل رو برداشت وافتاد براه
 
هر كه مي ديد گمانش گل بود
پاره هاي جگر بلبل بود
 
دلش افسرده از آن بيم واميد  
رفت تا برسر در دلدار رسيد
چو ن نمودش  گل خوشبو را
دخترك  كرد برانداز اورا
قد وبالاي جوان را نگريست
گفت : افسوس پزت عالي نيست
گرچه دم ميزني از مهر و وفا
جامه ات نيست  ولي در خور ما
 
پشت پا بر دل آن غمزده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد
نغمه ها بود به هر لبخندش
كرد پرپر گل و دور افكندش
 
واي  از عاشقي و بخت سياه
واي از دست پريرويان آه ....

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 9:47 |

شبح

 

ای نگاهت نخی از مخمـــل و از ابریشـــم
چند وقت است که هر شب به تـو می اندیشم
به تـو آری به تـو یعنی به همان منظر دور
به همان عشق صمیمی به همان باغ بلور
به همان سایه همان وهـــم همان تصــــویری
که سراغش را ز غـــزل های خودم می گـیری
بـه همان زل زدن از فاصلـه دور به هــم
یعنی آن شیـوه فهماندن مـنظـور به هـم
به تبســـم ؛ به تکلـــم ؛ بـه دل آرایی تــــو
به خموشـــی ؛ به نماشــا ؛ به شکیبایی تــــو
                                                شبحی چندشب است آفت جانم شده است
اول نـام کسی ورد زبانــــم شده اسـت
در من انگارکسی در پــی انکـــار من اسـت
یک نفـــر مثل خودم عاشق دیدار من اســت
                                                یک نفرساده چنان ساده که ازسادگی اش
                                                می توان یک سـره  پی برد به دلدادگی اش
یک نفرسبــزچنان سبـــزکه ازسرسبـــزی اش
می توان پل زد ازاحسـاس خدا تــا دل خویش
                                               آی آبی رنگ تراز آئینه یک لحظه بـــایست
                                                دانی این شبـح هـر شبه تصویر تـــو نیست
اگراین شبـــح هر شبــــه تصویر تــــو نیست
پس چرا رنگ تــــو آئینه این قدر یکـی است
                                                حتم دارم که تــوئی این شبــح آئینه پوش
                                                عاشقی جرم قشنگی است به انکار مکوش
آری آن سایه که شــب آفت جـانم شده بود
آن الفبــــا که همــه ورد زبانـــم شده بود
                                             اینک از پشت دل آئینــــــه پیدا شده است
                                             و تماشـــاگه این خیل تماشـــا شده است
آن الفبـــــــــــــای دبستانی دلخواه تویی

عشق من ؛ آن شبح شاد شبانگاه تویی

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 9:44 |

" بنام او که یادش در دل ترنم زیباترین نغمه های عاشقانه است"

با تمام حضور سلامت میکنم ,
                 با تمام وجود تمنایت ,
                        با تمام غرور نگاهت ,
                                  با تمام سرور صدایت ,
                                             و با تمام شکوه یادت ؛

-ای تنها سلام من ,
ای تنها مراد دل پر سودای من ,
ای سلیس ترین سلام عالم معنا ,
ای عزیزترین غایب پر نشان آشکار ,
ای "قریب" ترین "غریب" ولایت انسان ,
ای عظیم ترین شکوه قلب مشتاقان ,
ای پرفروغترین شبچراغ دل بیداران ,
ای غوغاترین سکوت این آشفته بازار ,
ای آزاد ترین پرواز قناری در قفس مانده,
ای قشنگترین نگاه یک کودک معصوم به گل سرخ ,
ای فریادترین تنهایی یک عاشق ,
ای انتهاترین بی انتهای جاده تنهایی ,
ای ویرانگرترین بانی قلوب دلسوختگان ,
ای طبیب ترین مریض لاعلاج عشق ,
ای بیدارترین زمستان زمزمه ترانه های جدائی ,
ای هوشیارترین تصویر مستی عشق ,
ای تنهاترین تنهای بی نیاز ,
ای فائق ترین حاکم سرمست وادی دل ,
ای زلالترین جاری این رود بی آرام ,
ای خرم ترین خرابه آبادی دل تنها ,
ای سرور و مالک دشت بیکران دل ؛
                                                " ای خودآ "
*****************************************
تو که در هر جائی ! کجا پیدایت کنم ؟!
          در قلب کدام با سخاوت دور دست ؟!
          در دستان کدام گدای عاشق ؟! 
          در چشمان کدام منتظر بی پناه ؟!
          در دهان کدام شاعر گنگ پریشان ؟!
          ودر جای پای کدام رهگذر غریب ؟!
: اینها که
          همه بی سخاوتند ! ,
          همه سرشار از دنیایند ! ,
          همه در کنار معشوق خود هزار ناز و افاده دارند که به من افتاده و تنها ، پوزخند میزنند !,
          همه که قفل سکوت لعنت باری بر دهان کوبیده اند ! و
          همه که ساکن شهر بی طلوع خویشند !
                 پس ؛
                          تورا از که بپرسم؟! پس از چه کسی وصف خیالت را بشنوم؟!
تورا به کرامتت , به وسعتت و به حرمتت که دیگر کسی نگه دارش نیست ! التماست میکنم کمی هوشیاری نصیبم کن ، 
دیگر جای هیچ رنگی در دلم خالی نیست ! فریاد احتیاج بیرنگی میکنم ،
قلبم پیر شد از بس که مرد ! جوانی دل عطا کن .
زبانم خاموش شد از بس که بریده شد ! پس ؛ بگذار زمزمه عشقت در گوشم زنگ زند .
از بس بیهوده رفته ام ، از جایم تکان نخورده ام !
 کمکم کن نقاب از چهره ام برگیرم تا زیباتر ببینمت ، تا آئینه ها شکسته شوند
                         - دروغ این آئینه ها مرا در دره سوت کور امروز قرار داده .-
*****************************************
"خدایا ! وقتی مرا بخوانی ، به تو خواهم رسید .
در نام مطهرت ، سرور وصال نهفته است.
در عشق تو مرگ پایان می پذیرد.
آن که با کلامت زندگی کند ، هجوم تردیدها را فرو میگذارد و شب و روز کمر به خدمتت میبندد."

*****************************************
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 9:43 |

به نام او كه جدايي را آفريد تا قدر يكديگر بيشتر بدانيم
 از عمر، چون غروب، زماني نمانده است
وز جور ِ‌ شام تيره اماني نمانده است
چون شبنم خيال به گلبرگ ياد ِ يار
از ما نشانه دير زماني نمانده است
بوديم يك فغان و خموشي مزار ماست
جز لحظه يي طنين فغاني نمانده است
از ما به جز نسيم، كه برگ شكوفه برد
در كوي عشق، نامه رساني نمانده است
شمعيم پاك سوخته در بزم عاشقي
تا ماجرا كنيم، زباني نمانده است
آغوش ِ گلشنيم كه بعد از بهارها
در ما به جز دريغ ِ خزاني نمانده است
بس فرش سبزه بافت بهار ِ دلم كزو
در مهرگاه عمر نشاني نمانده است
بر توسنِ نسيم روانيم همچو عطر
تا باز ايستيم عناني نمانده است
سيمين! شراب شعر تو بس مست مي كند؛
در ما به يك پياله تواني نمانده است.
شايد يه روز ................
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 9:43 |

وقتي كه نگات مي شينه روي دويار اتاقم
 عكس تو تو قاب چوبي دوباره مياد سراغم
 ياد اون روزا مي افتم ، با تو بودن زير بارون
 وقتي كه شرمنده بودن ، پشيمون ليلي و مجنون
 ياد اون شبا مي افتم ، لب اون چشمه ي جاري
 كه گرفت از ما يه عكاس ، دو تا عكس يادگاري
يكي شون سهم تو بود و يكي شونم مال من بود
 كجا فكرشو مي كرديم ، آخرش جدا شدن بود
زير رعد و برق تقدير ، من و تو با هم شكستيم
توي رؤياهامون اما ، هنوزم صاف و يه دستيم
 گل سرخي اينجا روي طاقچس ، خاطرش هست و خودش مرد
 توي ميدون زمونه ، من و تو بازي رو باختيم
 تقصير طالع ما بود ، سرنوشتو خوب شناختيم
 مث اون كلاغ قصه ، كه نمي رسيد به خونه
دوس نداش كه مال هم شيم دست بي رحم زمونه
اسمش اينه كه تو رفتي ، يادگاريت رو به رومه
تو رو داشتن تا هميشه منتهاي آرزومه
بي گناهي ، اما كوچت ، چه آتيشي زد به ريشه م
 هميشه بهت مي گفتم ، نباشي ديوونه مي شم
 مي دوني ما بي گناهيم ، جرممون فقط وفا بود
 هيچ دلي راضي نمي شه ، كه بگه تقصير ما بود
 مخمل خاطره ي تو ، تو صندوقچه ي چوبي
 خوابيده مثل يه قصه ، پر راز و پر خوبي
تو رو مي سپرم به دست صاحب پونه و خورشيد
 اما افسوس و صد افسوس كه تو رو به من نبخشد
شايد يه روزي دوباره..............
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه پنجم آبان 1385 ساعت 9:42 |