تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي
معراج فنا
در کوی محبت به وفایی نرسیدیم

رفتیم ازین راه و به جایی نرسیدیم

هر چند که در اوج طلب هستی ما سوخت

چون شعله به معراج فنایی نرسیدیم

با آن همه آشفتگی و حسرت پرواز

 چون گرد پریشان به هوایی نرسیدیم

 گشتیم تهی از خود و در سیر مقامات

 چون نای درین ره به نوایی نرسیدیم

 بی مهری او بود که چون غنچه ی پاییز

 هرگز به دم عقده گشایی نرسیدیم
 ای خضر جنون ! رهبر ما شو که در این راه

 رفتیم و سرانجام به جایی نرسیدیم

شفیعی کدکنی
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 9:21 |

به نام او كه زيباست
اينجا من هستم؛ سکوتي محض
سکوتي شکسته و درهم بخاطر هر روز نديدن تو
اينجا من هستم ؛ تهي از زندگي و روزمره‌گي
خالي‌تر از هميشه؛ با کلافي درهم و پيچ در پيچ
معني سکوتم را با چشمانم برايت بارها فرستاده‌ام
اينجا من هستم با آوازي که هرگز نشنيدي
من هستم و سازي مبهم
اينجا من مانده‌آم تنها در پس اندوه صداي کهنه سازم
من هستم و گلي پرپر شده از عشقي کور
من هستم و يکرنگي شکسته‌ام
اينجا در شهري دور من مانده‌ام به انتظار هر لحظه که ميايي
در شهري خاک گرفته و غروبي تنگ
که سينه‌ام را هر آن مي‌درد
اينجا من مانده‌ام و سرمايي که استخوانم را داغان کرده است
من هستم سيمايي شکسته‌تر از هميشه
اينجا من هستم و خيال هميشگي چشمان مشکي تو
حتي كلمات هم دگر از نوشتن دردهايم عاجزند
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 9:19 |

«برگ و عابر»   
 
نگاهم میکنی!نامهربان اماچرا دیگر؟
از اینجا میروم،گویا نمی خواهی مرادیگر
نگاهت روبه سردی رفت،من هم میروم گرچه
برایم سخت باشدباوراین ماجرادیگر
 
 
قصّۀدلتنگی من،نازنین بگذار وبگذر
بگذرازمن روبه سوی گرمی آغوش دیگر
عابر تو ،عابری تو، اندرین پاییز،برگم
بر تنم گامی نه،تردم ونزدیک مرگم
 
 
برتن نمناک کوچه،خش خش پایت شنیدم
خسته ورنجورخودرازیرپاهایت کشیدم
این دل پاییزی ام رازیرپاهایت ندیدی
آه ازعشقت کشیدم،جزجفاازتوندیدم
 
 
نازنینم بگذرازمن،کزمن وازماگذشته
دست بی رحم زمانه،اینچنین برمانوشته
قصُۀ دلتنگی من نازنین بگذاروبگذر
بگذرازمن روبه سوی گرمی آغوش دیگر
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در شنبه سیزدهم آبان 1385 ساعت 9:16 |