تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي
شي سوخت سراي دل سودازده را

                                                   برويم باز گشاييد در ميكده را

بايد امشب من و دل قيد ملامت بزنيم

                                                  برويم دو سه جامي به سلامت بزنيم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 14:35 |

يدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد

 

چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد

 

آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت

 

آه از آن مست كه با مردم هوشيار چه كرد

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 14:34 |

زندگي را مي توان درغنچه ها تفسير کرد


با نگاه سبز باران عشق را تعبير کرد


زندگي راپر ز احساس کبو تر ها نمود


کينه را با نگاه ساده اي زنجير کرد


همچو شبنم چشم را درچشم شقايهاگشود


طرح يک لبخند را بر برگ گل تصوير کرد


زندگي را مي توان در خلوت هر صبحدم


با وضوئي با دعايي با خدا تقدير کرد


کاش ميشد لحظه ها را قاب کرد


روزهاي تيره را خواب کرد....

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 14:33 |

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:34 |

         

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 16:24 |

دوستت دارم نه بخاطر حسن و زیباییت بلکه بخاطر دل مهربانی که در سینه داری

دوستت دارم نه بخاطر تبسم گاه گاهت بلکه بخاطر مهر و وفاداری که نسبت به من داشتی

دوستت دارم نه بخاطر چشما ن جزابت بلکه بخاطر اشکهایی که از چشمانت سرازیر می شود
 
دوستت دارم نه بخاطرزیبایی نگاههای نوازشگرت بلکه بخاطرلطفۥ صفایی که ابرازمیکردی

 

دوستت دارم نه بخاطر زیبایی  ظاهرت  بلکه محاسن  درونی  که در تو سراغ   داشتم.
 
دوست دارم قطره اشکی باشم که از قلب پا کت

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 16:8 |

خيال کردم تو هم درد آشنايي

 

به دل گفتم تو هم همرنگ مايي

 

خيال کردم تو هم در وادي عشق

 

اسير حسرت و رنج و بلايي

 

ندونستم تو بي مهر و وفايي

 

نفهميدم گرفتار هوايي

 

ندونستم پس ديدار شيرين

 

نهفته چهره تلخ جدايي

 

 

 

نفهميدي اميد نا اميدي

 

رها کردي دلم رفتي کجايي ؟؟

با که گويم غمهاي بي پايان خود را

 

با که از دنياي مالا مال اندوهم سخن گويم خود يا

 

هيچکس درددل من را نمي فهمد

 

هيچکس با من نميگويد...نمي خندد....

 

هيچکس  با من از عشق نمي گويد...از مهر نمي گويد

 

نيمه هاي شب که درد عشق خود را بر سر هر کوچه اي

 

من مي زنم فرياد

 

هيچ کس شب را به دنبال صداي ناله هاي دلخراش من

 

نمي جويد

 

هيچ کس با من سرود آشنايي را نمي خواند

 

هيچ کس در کلبه ي تاريک و سرد من نمي ماند

 

خداوندا!!!!                    گناهم چيست؟...

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 16:1 |