تبليغاتX
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنــــيـــــاي دلــــتـــنـــگـــي
دنياي دلتنگي
اگه از ياد تو رفتم...

 اگه از ياد تو رفتم

اگه رفتي تو زدستم

 اگه ياد ديگروني ...

من هنوز عاشقت هستم

 با وجود اينكه گفتي ...

ديگه قهري تا قيامت با تموم سادگي هام/ گفتم اما....

 به سلامت شايد اين خوابه كه ديدم ...

هر چه حرف از تو شنيدم قلب ناباور من گفت من به عشقم....نرسيدم!

 پيش از اين نگفته بودي ...

غير من كسي رو داري توي گريه توي شادي ….

سر رو شونه هاش بذاري تو رو مي بخشم و هرگز ديگه يادت نمي افتم....

 برو زيباي عزيزم ... تو گروني ... من چه مفتم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 21:27 |

نامه های بی جوابی می نویسم...

نامه های بی جوابی می نویسم جوهر آن خون دل

صد دلم میسوزد از آن راندنم از کوی دل


آن کبوتر بچه ای که برده نامه سوی تو


آن که هر شب تا سحر می خواند او در کوی تو


گر جوابش را ندادی سنگ بر قلبش مزن


گر نمی خواهی بخوانی لااقل آتش مزن


چشمهایت را مبند با خشم بر طبلش مزن


گر به کیش تو گرفتار است تو ماتش مزن


گر نمی دانی که بوده ؟ آنکه از بهرت نوشت


بر سر کویت نظر کن در گذر از سرنوشت


گر نمی بینی دلت را این چنین آشفته است


در کنار پنجره دلبر چه با دل گفته است ؟


گر نمی آید به دستت این قلم هر آنچه گفت


دست از دست دلم بردار و گو آهسته خفت


گر دو پایت را قلم کردی تو تا در ره شوی


پای در ره می گذارم تا قلم گردد مگر با من شوی


گر دلت را با دل بیچارگان محرم نمی بینی چه سود


دلبری دل برده از دل بر دل اغیار بود


گر به قلبت ناید آهنگ جدایی قلب را آزاد کن


خنجری بر من بزن دلتنگی ات را  شاد کن


گر به دنیا مانده از من جز دل دلتنگ من


گوشه ای خفتم بخوانید آیه ای بر سنگ من



|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 20:21 |

در وصل...


در وصل هم ز عشق تو ای گل در
آتشم

عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می‌کشم
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 20:19 |



سالها بود تو را مي کردم همه شب تا به سحرگاه دعا !


ياد داري که به من ميدادي؟ درس آزادگي و مهر و وفا؟

همه کردند چرا من نکنم؟ وصف روي گل زيباي تو را !

تا ته دسته فرو خواهم کرد خنجر خود به گلوگاه نگاه !

تو اگر خم نشوي تو نرود قد رعناي تو از اين درگاه
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 17:11 |



سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت


سفری که برنگشتم گم شدم توی نگاهت

 یه دل ساده ساده کوله بار سفرم بود

 چشم تو مثل یه سایه همه جا همسفرم بود

 من همون لحظه اول آخر راه و میدیدم

تپش عشق تو رگهام عاشقونه می شنیدم

 وای ای همسفر اگر بعد از این در سفر بی تو تنها باشم

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 17:3 |



به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد


 عجب از محبت من كه در او اثر ندارد

 غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد

 کاش قلبم درد تنهايي نداشت

 چهره ام هرگز پريشا ني نداشت

 کاش برگ هاي آخر تقويم عشق حرفي از يک روز باراني نداشت

 کاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت

|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 17:1 |

خداحافظ مگو بامن ...



خداحافظ مگو بامن مرو ای روح از جانم

 
در این دنیای عاشق کش تو هستی جان وجانانم
 
نهال خاطراتم را به دیده آب می دادم
 
گل یاد تو می روئید در رویای گلدانم
 
وگاهی بغض می کردم ز چشمم ژاله می بارید
 
زمان آبستن غم بود از پاییز چشمانم
 
پس ازتو آسمان بر دوش من آوار می گردد
 
ومی گیرم زاندوهت سرم را در گریبانت
 
بیا وبر دل سردم بیفشان نور عشقت را
 
که من بی روی تو هرگز در این وادی نمی مانم
 
ببین تندیس عشقم را که از فرجام می لرزد
 
نگیری گر تو دستم را زهم پاشیده می مانم
 
بمان با دست سرشارت غبار آینه بزدا
 
که ابر شوق چشمم را به پای تو ببارانم
 
تمنایم همه اینست ای تصویر رویایی
 
برای خواهش اشکم بمان در قاب چشمانم.
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 16:57 |

حالا که پابند تو هستم...



حالا که پابند تو هستم می گریزی پابند لبخند تو هستم می گریزی

 
با خنده هایت زندگی می آفرینی تا دیدمت فهمیدم این را آخرینی
 
از بوسه پرهیزم نمودی با غصه لبریزم نمودی
 
بارون غم غرقم نموده عشقت حواسم را ربوده
 
می گریزی می گریزی
 
روزی تو زمن گر جدا بشوی با غیر دلم آشنا بشوی
 
بی وفائی بی وفائی
 
حالا که پابند تو هستم می گریزی پابند لبخند تو هستم می گریزی
 
با خنده هایت زندگی می آفرینی تا دیدمت فهمیدم این را آخرینی
 
از بوسه پرهیزم نمودی با غصه لبریزم نمودی
 
بارون غم غرقم نموده عشقت حواسم را ربوده
 
می گریزی می گریزی
 
روزی تو زمن گر جدا بشوی با غیر دلم آشنا بشوی
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 16:56 |



آه گلهـــــای جوانــــی رفتــــه اند             لحظــه های ارغوانی رفته اند


من جوان بودم جوان مثل غـــرور          بــا نـگاهـی مثـل آتش مثل نور

در نگاهــم ٫ نشئه ای از جام ها              روی روحـــم بــارش الهـــام ها

در تنم چون شمع میتــابیــد دل                    بــر لـب پـــروانه می خوابید دل

از درون شور بهـــاران داشتــــم        میــل نــور و حس باران داشتم

بارها تا قصر شب راهی شــدم         عــازم تنـگ دل مـاهــــی شدم

نور مرجان بر تن من پوست شد            یک پری با سایه من دوست شد

باز می گشتیم شب در نور مـاه           کشتـــزاری از تبســــــم از نـــگاه

روی ایوان سر شبنم٫ فاش بود               نور در آیینه ها ٫ نقاش بود

عقل در رهن شراب و جام بود               شاعری  مستاجر الهام بود

کـــولیـــان بــرکـــه نیـــلوفــــــران        دختــــران بـــاغ از مـــا بـهتــــران

رقــص گـل تصنیف گــل آواز گـــل      لــرزش پــروانــه هــا بــا ساز گل

شب پر از رقص قناری روی چوب     روزها خورشید بازی تـــــا غروب

حیف آن دوران شبنــم وار رفـــت         روزهـــای آبــــی دیــــدار رفــــت

در گلــــو خشکیـد بغض آبشـــار           رو بــه غـربت قاصدکها رهسپار

لاله ها  آواز عصیـان می دهنـــد            نسترن ها زیر پا جان می دهند

میکشد ما را و می کاهـــد ز ما           این شب هجران چه میخواهد ز ما

آنشب هجران هزاران برده داشت        هر شبح دوشیزه ای در پرده داشت

رفته بر باد ای همه آمال تو                 صبر کن این قلب خونین مال تو

من منیم لایق به عشق آفتاب               من مگر بینم وصالت را به خواب

من از این قعر سیاهی خسته ام            من از این گم کرده راهی خسته ام

تیر حـــیرت تیر حــــیرت خورده ام         ره به اعـــماق تجــلی بـــرده ام

از برت با بی وفایی می روم                   مــن به قربان جدایی می روم

مـــــن ندارم تاب درد اشـتیاق                عالمی مشتاق وصل و من فراق

کس به عمق عشق من واصل نشد              هــیچ کس آیینه کامـــل نشد

کاش دستم بوی لبخند تو داشت               سینه ام عطر گلو  بند تو داشت

کاش ما همسایه هم می شدیم                  زندگی را فارغ از غم می شدیم

حیف زمانه بین ما را سد کشید             زخم حسرت بی تو در من قد کشید
|+| نوشته شده توسط میثاق وجدانی در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 16:34 |